ملال و بیهودگی، زمان میگذرد، اما من ایستادهام، از پیری و مرگ میترسم، با هیچکس یگانه نیستم
Jila
در کنار تو امنیت دارم، با جهان به آشتی میرسم.
لیلی
احساس میکنم مال این دنیا نیستم. از شور و شر مردم سر درنمیآورم.
لیلی
از الان اعلام میکنم در آغاز چهل سالگی خودکشی خواهم کرد. زندگانی هر انسانی تا سن بیست مثل یک جشن باشکوه است؛ تا سی سالگی میوههایش باید برسد، ده سال بعدی، زمان یادآوری خاطرات است.
لیلی
(مینا لب برچید، رضا دستی بر پشت او زد). زندگی همین است عزیزم! ما هم روزی پیر میشویم.»
مینا از باغچه گل سرخی چید، آن را با سنجاق زد به یقهٔ کت شوهر: «من نمیخواهم پیر شوم!»
فائزه قائمی
میخواهم درد زایش را مجسم کنم. دیشب خواب دیدم کودکی از وسط آبهای ازلی طلوع میکند. عین بودا بود، نیلوفری سفید را بین انگشتهای کوچکش میفشرد. چشم که باز کردم با خودم گفتم فری! همین است! خودش به سراغت آمد.
فائزه قائمی