
بریدههایی از کتاب شب های تهران
۳٫۱
(۲۳)
«مثل اینکه دخترها از گذشته مستقلترند؟»
خانم نجم دستی به موهای دودی اطراف گوش کشید و آفتاب از نگین پر قیراط سوزنهایی نورانی ساخت:
«تا منظورت از استقلال چی باشد، من که آنها را سرگشتهتر میبینم، زمان ما تمام هم و غم دختران گشتن پی شوهر نبود، دست کم گاهی گلدوزی هم میکردیم، کتابی هم میخواندیم و بیدلهره مینشستیم تا آدم مناسبی پیدا شود.»
طلا در مس
با ادبی اغراقشده که خاص مردم شهرستان است
سعید سعیدی
دنیا را خوب میشناخت بیاعتباری آدمها و فرصتها را.
کاربر نیوشک
از خودش بیکه بداند یا حتی بخواهد مغناطیسی پنهانی میپراکند که بر ذهنهایی تکشمار اثر میگذاشت.
کاربر نیوشک
اشکالی هم ندارد، تمام این تجارب اگر حاصلش شناخت باشد بُعد و شخصیت به روح میدهد
کاربر نیوشک
اشکالی هم ندارد، تمام این تجارب اگر حاصلش شناخت باشد بُعد و شخصیت به روح میدهد
کاربر نیوشک
برای محو گرسنگی به خود اجازه میدهیم در ابعادی غولآسا، گرسنگان را با خود گرسنگی، با سرما و شکنجه نابود کنیم. خشونتی که پشت قالبی انسانی پناه گرفته است، ریشهها همه یکی است، شهوت حاکمیت، ظلم و فقر و جهل، استثمار انسان از انسان را جز در ساحت آزادی نمیشود از بین برد، انسان در طول تاریخ حیوانی است حکومتگر، از خانه و قبیله گرفته، تا شهر و کشور قلمرویی به وسعت جهان. قوی همیشه بر ضعیف اعمال سلطه کرده، اما روزی حکومت در روند تکامل محکوم به انهدام است، در یک موتاسیون.»
کاربر ۶۸۲۰۱۵۱
«تو از کجا میدانی! فکر نمیکردم هیچ چیز مربوط به من جالب برایت باشد.»
«خر نباش، حالا فهمیدی که اشتباه میکنی، گاهی از اینجا رد میشوم، مسیر عوض میکنم پیاده یا سواره، رو به چراغ روشن تو برمیگردم، میگویم بیدار است، دلم تو را میخواهد، دست دراز میکنم توی خالی، بعد میروم تا صبح نمیخوابم.»
«کم دروغ بگو، تو
کاربر ۶۸۲۰۱۵۱
چشمهایش را اشک پوشاند، نگاه کوتاه شیرین و تابناکی به روی بهزاد انداخت. تیرهٔ پشت مرد لرزید و حس کرد در چشمهایش اشک جمع میشود. فکر کرد که عشق چقدر شبیه مرگ است. ای کاش همانجا میمرد، زیر آن نگاه که عطر جنگل خیس را با خود آورده بود.
کاربر ۶۸۲۰۱۵۱
حجم
۵۶۵٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۶۴۰ صفحه
حجم
۵۶۵٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۶۴۰ صفحه
قیمت:
۱۷۰,۰۰۰
تومان