جملات زیبای کتاب شب های تهران | طاقچه
تصویر جلد کتاب شب های تهران

بریده‌هایی از کتاب شب های تهران

انتشارات:انتشارات توس
دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۲از ۲۷ رأی
۳٫۲
(۲۷)
«مثل اینکه دخترها از گذشته مستقل‌ترند؟» خانم نجم دستی به موهای دودی اطراف گوش کشید و آفتاب از نگین پر قیراط سوزن‌هایی نورانی ساخت: «تا منظورت از استقلال چی باشد، من که آنها را سرگشته‌تر می‌بینم، زمان ما تمام هم و غم دختران گشتن پی شوهر نبود، دست کم گاهی گلدوزی هم می‌کردیم، کتابی هم می‌خواندیم و بی‌دلهره می‌نشستیم تا آدم مناسبی پیدا شود.»
طلا در مس
با ادبی اغراق‌شده که خاص مردم شهرستان است
سعید سعیدی
دنیا را خوب می‌شناخت بی‌اعتباری آدم‌ها و فرصت‌ها را.
کاربر نیوشک
از خودش بی‌که بداند یا حتی بخواهد مغناطیسی پنهانی می‌پراکند که بر ذهن‌هایی تک‌شمار اثر می‌گذاشت.
کاربر نیوشک
چند زبان بگویم، چطور بفهمانم؟ شرم احساسی بی‌معناست، به هیچ چیز متکی نیست، حاصل توهم است. از من خجالت می‌کشی؟ منی وجود ندارد، تو هم تو نیستی، روی صحنه با این دید به تماشاچی نگاه کن.»
کاربر ۶۸۲۰۱۵۱
«به سختی‌اش می‌ارزد، زندگی خیلی کوتاه است. می‌خواهم طوری باشم که دست‌کم از خودم خوشم بیاید، از قله‌هایم چرا بیایم پایین؟ من توی این ابرها خوشم، تنهای تنها، از تاریکی تنهایی، بادهای سرد می‌ترسم اما پایین نمی‌آیم. فکر می‌کنی از امنیت، آرامش آیندهٔ مطمئن، بچه یا بچه‌هایی که وقت پیری دست آدم را بگیرند خوشم نمی‌آید؟ هیچ خوش ندارم بانوی یک خانه باشم، صدای جاروبرقی، قل‌قل سماور ورشو بغل میز صبحانه، بوی ملافه‌های شسته، اتوخورده، چای تازه‌دم بعد از خواب بعد از ظهر، خش خش دفتر مشق بچه‌ها پشت میز تحریر، مهمانی عصرانه، گردشی دو به دو در کوچه‌های اطراف خانه، وسوسه‌انگیز نیست؟ من هم برای خودم روحی دارم، ولی حساب که می‌کنم دست آخرش می‌بینم این یکی کفه می‌چربد.»
کاربر ۶۸۲۰۱۵۱
اشکالی هم ندارد، تمام این تجارب اگر حاصلش شناخت باشد بُعد و شخصیت به روح می‌دهد
کاربر نیوشک
اشکالی هم ندارد، تمام این تجارب اگر حاصلش شناخت باشد بُعد و شخصیت به روح می‌دهد
کاربر نیوشک
برای محو گرسنگی به خود اجازه می‌دهیم در ابعادی غول‌آسا، گرسنگان را با خود گرسنگی، با سرما و شکنجه نابود کنیم. خشونتی که پشت قالبی انسانی پناه گرفته است، ریشه‌ها همه یکی است، شهوت حاکمیت، ظلم و فقر و جهل، استثمار انسان از انسان را جز در ساحت آزادی نمی‌شود از بین برد، انسان در طول تاریخ حیوانی است حکومتگر، از خانه و قبیله گرفته، تا شهر و کشور قلمرویی به وسعت جهان. قوی همیشه بر ضعیف اعمال سلطه کرده، اما روزی حکومت در روند تکامل محکوم به انهدام است، در یک موتاسیون.»
کاربر ۶۸۲۰۱۵۱
«تو از کجا می‌دانی! فکر نمی‌کردم هیچ چیز مربوط به من جالب برایت باشد.» «خر نباش، حالا فهمیدی که اشتباه می‌کنی، گاهی از اینجا رد می‌شوم، مسیر عوض می‌کنم پیاده یا سواره، رو به چراغ روشن تو برمی‌گردم، می‌گویم بیدار است، دلم تو را می‌خواهد، دست دراز می‌کنم توی خالی، بعد می‌روم تا صبح نمی‌خوابم.» «کم دروغ بگو، تو
کاربر ۶۸۲۰۱۵۱
چشم‌هایش را اشک پوشاند، نگاه کوتاه شیرین و تابناکی به روی بهزاد انداخت. تیرهٔ پشت مرد لرزید و حس کرد در چشم‌هایش اشک جمع می‌شود. فکر کرد که عشق چقدر شبیه مرگ است. ای کاش همان‌جا می‌مرد، زیر آن نگاه که عطر جنگل خیس را با خود آورده بود.
کاربر ۶۸۲۰۱۵۱
«انجام آیین روح را هماهنگ می‌کند، یاد گرفتم، چیز عجیبی نیست، خود تو هم مشغول انجام آنی، فقط نظرگاه‌ها فرق می‌کند، آیین به هر قالبی ادامه دارد.» «نه، من قبول ندارم، آیین خرافات است، نگاه ما رو به آینده است، مال تو به سوی گذشته.» نسترن جرعه‌یی چای نوشید: «هدف شما به نظر من رضایت از خود است، می‌خواهید آرام باشید، کار بزرگ و شایسته‌یی بکنید، وگرنه زندگی برایتان پوچ می‌شود، هر کدامتان از راهی، اما من چی؟ رنج می‌کشم اما هیچ هدفی ندارم.»
کاربر ۶۸۲۰۱۵۱
عشق که میدان جنگ نیست، یکی شدن با هستی است، دوست داشتن همه چیز است. با تو من روز و شب، آفتاب، باران، درخت‌ها، حتی یک فنجان چای را زیبا می‌بینم، از بودنم غرق خوشی می‌شوم. بدون تو روحم مثل خانهٔ متروکی است که باد در آن می‌وزد، این مهم‌تر است یا فتحِ کذایی توهمِ مریضِ تو؟ فکر می‌کنی دخترها اطراف من کم بودند، فتح هر کدام از آنها، یک‌جور برنده شدن بود
کاربر ۶۸۲۰۱۵۱

حجم

۵۶۵٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها

۶۴۰ صفحه

حجم

۵۶۵٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها

۶۴۰ صفحه

قیمت:
۱۷۰,۰۰۰
تومان