زن چنان زد زیر خنده که شانههای باریکش زیر لباس سیاهی که به بر داشت به تکان خوردن افتاد و ایوب دید که زن وقت خنده، جوانتر از آنچه بود به نظر میرسد و قشنگتر از هر چه زن که در ولایت خودشان دیده بود. حتی از دخترهای چسانفسانکرده که با آرابیرای مرتب توی شهر قدم میزدند و با شاه هم پالوده نمیخوردند قشنگتر بود. ایوب فکر کرد قشنگی حتی در یخبندان و مصیبت هم قشنگی است و قلب آدم را آرام میکند.