
٪۵۰
خیال
۴
زندگی المشنگه سرِ هیچه.
خیال
۳
«غمْ چشمها رو قشنگ میکنه و آدم رو عمیق.»
خیال
۳
گفت «دنیا پُره از آدمهایی که هیچی نیستن و میخوان یه چیزی بشن و بدبختی همینه که فکر میکنن باید یه چیزی بشن.»
خیال
۳
«هر کی نزدیک مُردنش میشه عقلش از کار میافته. انگار یه چیز دیگهای میبینه جز اون چیزهایی که قبلاً دیده بوده. تمومِ زندگیش یادش میآد. یکآن، یک لحظه. قشنگ نیست؟»
ایوب گفت «همهچیزِ زندگی قشنگه، حتی مُردن.»
کتابها مرا صدا میزنند...
۳
همه در خود دفن شده بودند، منتهی آرامش مردِ مُرده را نداشتند.
خیال
۲
«اما بیشتر وقتها یادمون میره که میمیریم.»
«اگه یادمون نره که نمیتونیم زندگی کنیم، ایوبخان.»
کتابها مرا صدا میزنند...
۲
آرزوهای آدم که گم شود، دیگر نه از چیزی خوشش میآید نه بدش.
خیال
۱
«هیچی بدتر از این نیست که آدم دنده به قضا بده، اما خیلی وقتها میده، چون عقلش رو دراز هم بکنه به چیزی قد نمیده. میافته روی دورِ هر چه پیش آید خوش آید.»
خیال
۱
«بین اومدن و رفتن کلی راهه که آدم باید طی کنه. اولش معلومه، آخرش هم معلومه، اما هیچوقتِ خدا دوتا زندگی مثل هم نمیشه.»
خیال
۱
«وقتی واسه یه چیز مهمل بمیری انگار صدبار مُردهای.»
خیال
۱
«آدم راه اشتباه رو بره بهتره تا بمونه.»
dreamsound
۱
آرزوهای آدم که گم شود، دیگر نه از چیزی خوشش میآید نه بدش.
eln_pr
۱
«چون هر کسی یهبار زندگی میکنه، این حق رو داره که فکر کنه عشقش، زندگیش، با بقیهٔ عالم فرق داره. حقشه. اما خب اینجا که واستی، توی این قبرستون، میفهمی که زیاد هم توفیر نداره. زندگی المشنگه سرِ هیچه.»
کتابها مرا صدا میزنند...
۱
«غمْ چشمها رو قشنگ میکنه و آدم رو عمیق.»
eln_pr
۱
«دنیا پُره از آدمهایی که هیچی نیستن و میخوان یه چیزی بشن و بدبختی همینه که فکر میکنن باید یه چیزی بشن.»
Rahele Kia
۱
خودش به ایوب گفته بود «دورافتادگی همیشه هم بد نیست. دورافتادگی از همهچیز، از آدمها، از راحتی شهر و البته از قانون. قانون چیزی نیست که بخوام تحت لواش زندگی کنم.»
Rahele Kia
۱
قوزی گوشهٔ چشمش را خاراند. «چون هر کسی یهبار زندگی میکنه، این حق رو داره که فکر کنه عشقش، زندگیش، با بقیهٔ عالم فرق داره. حقشه. اما خب اینجا که واستی، توی این قبرستون، میفهمی که زیاد هم توفیر نداره. زندگی المشنگه سرِ هیچه.»
خیال
۰
تو خودت رو خوار کردی ایوبپاشا نه من. تو خواستی با یه حیوون بجنگی و همین موجب شده خودت هم بیای تو ترازِ همون حیوونه. اینه که جیگر آدم رو میسوزونه.
dreamsound
۰
«وقتی دستش رو مثل چنگِ قوش کرد، ترسم گرفت. آدم که دستش رو اینجوری میکنه یه خلقوخویی از درونش میزنه بیرون. یه چیزی تو برقِ چشمهاش دیده میشه که آدم رو میترسونه. انگار هر کسی تو خودش یه حیوون ترسناک داره که یهو میزنه بیرون.»
کتابها مرا صدا میزنند...
۰
سفیدی که سرتاسر شود، به سیاهی میزند و از تاریکی هم هراسانگیزتر است.
کتابها مرا صدا میزنند...
۰
انگار هر کسی تو خودش یه حیوون ترسناک داره که یهو میزنه بیرون.
eln_pr
۰
«اما بیشتر وقتها یادمون میره که میمیریم.»
«اگه یادمون نره که نمیتونیم زندگی کنیم، ایوبخان.»
Rahele Kia
۰
زن، بدون آنکه نگاهش کند، از سر عادت آتش را به هم میزد. «زمان هم زندهست. مثل یکی از ما. گاهی تند میدوه، انگار دنبالش کرده باشن، گاهی هم دیر میگذره، فرض کن چارپایی که توی گِل گیر کرده باشه.»
«عجب حرفی زدی تو.»
زن پفی کرد. «تنهایی حتماً حسنهایی هم داره.»
Rahele Kia
۰
زن چنان زد زیر خنده که شانههای باریکش زیر لباس سیاهی که به بر داشت به تکان خوردن افتاد و ایوب دید که زن وقت خنده، جوانتر از آنچه بود به نظر میرسد و قشنگتر از هر چه زن که در ولایت خودشان دیده بود. حتی از دخترهای چسانفسانکرده که با آرابیرای مرتب توی شهر قدم میزدند و با شاه هم پالوده نمیخوردند قشنگتر بود. ایوب فکر کرد قشنگی حتی در یخبندان و مصیبت هم قشنگی است و قلب آدم را آرام میکند.