زندگی المشنگه سرِ هیچه.
خیال
«غمْ چشمها رو قشنگ میکنه و آدم رو عمیق.»
خیال
گفت «دنیا پُره از آدمهایی که هیچی نیستن و میخوان یه چیزی بشن و بدبختی همینه که فکر میکنن باید یه چیزی بشن.»
خیال
«هر کی نزدیک مُردنش میشه عقلش از کار میافته. انگار یه چیز دیگهای میبینه جز اون چیزهایی که قبلاً دیده بوده. تمومِ زندگیش یادش میآد. یکآن، یک لحظه. قشنگ نیست؟»
ایوب گفت «همهچیزِ زندگی قشنگه، حتی مُردن.»
خیال
«اما بیشتر وقتها یادمون میره که میمیریم.»
«اگه یادمون نره که نمیتونیم زندگی کنیم، ایوبخان.»
خیال
«هیچی بدتر از این نیست که آدم دنده به قضا بده، اما خیلی وقتها میده، چون عقلش رو دراز هم بکنه به چیزی قد نمیده. میافته روی دورِ هر چه پیش آید خوش آید.»
خیال
«بین اومدن و رفتن کلی راهه که آدم باید طی کنه. اولش معلومه، آخرش هم معلومه، اما هیچوقتِ خدا دوتا زندگی مثل هم نمیشه.»
خیال
«وقتی واسه یه چیز مهمل بمیری انگار صدبار مُردهای.»
خیال
«آدم راه اشتباه رو بره بهتره تا بمونه.»
خیال
تو خودت رو خوار کردی ایوبپاشا نه من. تو خواستی با یه حیوون بجنگی و همین موجب شده خودت هم بیای تو ترازِ همون حیوونه. اینه که جیگر آدم رو میسوزونه.
خیال