آخرینبار دو سال پیش برای تهیهٔ داروهای مادرش آمده بود تهران. پس از مرگ کریمه هم دو سهبار برای درمان قرمزی دستهای آوا آمده بود. تهران آمدنش همیشه یک ربطی با بیماری داشت. تهران بیمارستان بزرگی بود که خیلیها برای خوب شدن داخلش ریخته بودند.
چهقدر تهران برق میزند. همیشه روشن، همیشه روز، پُر از مغازه، پُر از خیابان، پُر از پارک و بستنیفروشی و پلهبرقی، پُر از ماشینهای رنگارنگ و لباسهای رنگارنگ و غذاهای رنگارنگ. دخترها و پسرهای شیک، دست در دست هم راه میروند و خوشحالاند. آدم توی تهران دلش تنگ نمیشود. اگر برای دلتنگی وقت نداشته باشی، دلتنگ کسی و جایی نمیشوی. به قول مادر غصه مال بیکارهاست.