لوکریس توواچ با صورت زیبا و جدیش تازه اومده بود تو اتاق پیش شوهرش که زنگ اضطراری به صدا دراومد.
«خب، ما شبها هم باید پست بدیم...» میشیما آه میکشه. «من میرم.»
غُرغُرکنان در تاریکی میره طبقهٔ پایین. «لعنتی، هیچ جا رو نمیبینم. اگه یه قدم اشتباه بردارم، گردنم شکسته!»
آلن از بالای پلهها پیشنهاد میده: «بابا، چرا به جای گله از تاریکی چراغ رو روشن نمیکنی؟»