شازده کوچولو با ادب پرسید: ــ آدمها کجاند؟
گل روزی روزگاری عبور کاروانی را دیده بود. این بود که گفت:
ــ آدمها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد. سالها پیش دیدمشان. منتها خدا میداند کجا میشود پیداشان کرد. باد این ور و آن ور میبردشان؛ نه اینکه ریشه ندارند؟ این بیریشهگی حسابی اسباب دردسرشان شده.