در این موقع رو به مدرس کرد و گفت: «مجسمهٔ قشنگی است. اینطور نیست آقای مدرس؟!»
بعد منتظر شد که مدرس با حسرت این حرف را تأیید کند. مدرس که در فکر بود، ناگهان به خود آمد. نگاهی به رضاخان و بعد به مجسمه انداخت و زد زیر خنده. خندهاش پردهٔ گوش رضاخان را به لرزه درآورد. همانطور که میخندید گفت: «بله! خیلی قشنگ است!»
رضاخان باد کرد و در حالی که عین بادکنک شده بود، با خود گفت: «چه عجب! نمردیم و مدرس از ما تعریف کرد!»
و مدرس ادامه داد: «بله مجسمهٔ قشنگی است؛ اما حیف که مثل خودت دورو است.»
maryhzd