بود گنجشکی پریش و بینوا
در زمستانی به دنبال غذا
جیک و جیک میکرد و هر سو میپرید
سوز سرما در عروقش میدوید
تا که سرامایش در افکند از درون
در گذرگاهی نمودش سرنگون
یخ زنان، آهسته او بیهوش شد
نالههای زار او، خاموش شد
گاوی اندر آن حوالی میچرید
از قضا قدری به آن گنجشک رید
کاربر ۱۱۳۰۳۱۶