عقابی بر فراز استپ، بالای گندمزارهایی که جابهجا درو شده بود و بر فراز ساحل گلآلود رودخانه پرواز میکرد. هُدهُدها از سر شکوه و تنهایی دور و برِ دریاچهٔ شور ناله سر داده بودند. قلب نیکیتا از شادی در سینهاش تندتر تپید و با خود گفت: «بتاز، بتاز، بتاز! بوز، بوز، بوز، باد!... پرواز کن، پرواز کن عقاب!... بنالید هُدهُدها! من از همه شادترم! باد و من، من و باد....»