جملات زیبای کتاب گوهر شب چراغ | طاقچه
تصویر جلد کتاب گوهر شب چراغ

کتاب گوهر شب چراغ

برگ‌هایی از زندگی حاج شیخ غلام‌رضا یزدی

نوع کتاب
۴.۶ امتیاز(از ۱۵۷ رأی)
پدیدآورندگان: 
مظفر سالاری
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
ketab1393
۱۰۵
درس می‌خوانم که آدم شوم، دلم نرم شود، تربیت شوم، تسلیم خدا باشم، دست افتاده و گرفتار را بگیرم، نه اینکه درس بخوانم برای درس. درس می‌خوانم که توحیدم کامل شود، نه اینکه درس برایم بشود هدف و بت.»
h.114
۷۸
امام رضا (ع) همه‌جا هست. از دور هم می‌شود محضر آقا سلام داد. آقا زائر زیاد دارد، نوکر کم دارد. من می‌روم نوکری حضرت را بکنم.
Chamran_lover
۶۴
یک روز پرسیدم: «از این‌همه نماز خواندن خسته نمی‌شوید؟» گفت: «اگر از میدان میرچخماق تا فلکه، سکه‌های طلا ریخته باشد و تو مشغول قدم زدن باشی و کیسه‌ای دستت باشد، سعی نمی‌کنی تمام سکه‌های طلای سر راهت را برداری؟» گفتم: «همه را جمع می‌کنم.» گفت: «تنها سرمایهٔ ما، عمر کوتاهمان است. باید از لحظه‌لحظه‌اش برای تقرب به خدا و اندوختن ثواب استفاده کنیم. دنیا جای تلاش است. آخرت را گذاشته‌اند برای استراحت.»
reyhaneh1
۶۴
اگر با خدا معامله کردید، خرابش نکنید. حیله و تقلب در کار نباشد. کسی که با خدا معامله می‌کند باید خیالش راحت باشد که ضرر نمی‌کند.
محبّ علی
۵۳
«تنها سرمایهٔ ما، عمر کوتاهمان است. باید از لحظه‌لحظه‌اش برای تقرب به خدا و اندوختن ثواب استفاده کنیم. دنیا جای تلاش است. آخرت را گذاشته‌اند برای استراحت.»
h.114
۵۰
تازه تو فقیر نیستی. کسی که به سیدالشهدا خدمت می‌کند، ارباب است.
Chamran_lover
۴۷
دکترها تعجب می‌کنند که هنوز زنده‌ام! عمر دست خداست! آن روز دکتر به من گفت: «چون سینه‌ات خون‌ریزی دارد، نباید حرف بزنی.» همان شب، چهار منبر یک‌ساعته رفتم. آن دکتر، سی‌وشش سال است که مرحوم شده و من هنوز زنده‌ام! وقتی ائمه این‌طور هوایم را دارند، چرا من تا جان در بدن دارم و نفس می‌کشم، خدمت نکنم!
Abes315
۴۵
هرکس با خدا معامله کند، بیشتر از آنچه فکر کند، گیرش می‌آید
درخت سَرو
۳۶
دو چیز از شما می‌خواهم: اول، وظیفه‌ام را بشناسم؛ دوم، به وظیفه‌ام عمل کنم.
Abes315
۳۲
فرزند! حرفی نزن که ناشکری باشد! برو در را باز کن. شاید آدم گرفتاری باشد و خدا مقدر کرده که گره کارش را به دست ما باز کند و ثوابی ببریم. شاید همین کار خیر، سبب نجاتمان در آخرت شود. نعمتی است که خدا چنین فرصتی در اختیارمان می‌گذارد.
میرزایی
۱۳
هرکس با خدا معامله کند، بیشتر از آنچه فکر کند، گیرش می‌آید.»
محبّ علی
۱۲
جوانان قدر یکدیگر را بدانید! خوب درس بخوانید. ما دکتر و مهندس باایمان می‌خواهیم تا این مملکت پیشرفت کند و محتاج بیگانه نباشد.
Chamran_lover
۱۱
خوب بود و خوبی‌اش را مخفی می‌کرد، گرچه خوبی از وجودش تراوش داشت. در برابر خدا، خودی نمی‌دید که خودش را بگیرد و در پی خودنمایی باشد. مردم را دوست داشت و خویش را خدمت‌گزارشان می‌دانست. به همه خیر می‌رساند و چیزی از کسی نمی‌خواست.
درخت سَرو
۱۱
هرکس با خدا معامله کند، بیشتر از آنچه فکر کند، گیرش می‌آید.»
Chamran_lover
۸
داشتم از زندگی تازه‌ام لذت می‌بردم که گرفتار سودا شدم. التهاب پوست از دست‌هایم شروع شد و به گردن و بدنم رسید. اگر زیلوی حجره را می‌تکاندم یا جارو می‌زدم، تنم به خارش می‌افتاد. انگشتان و پلک‌هایم ورم می‌کرد و می‌خارید و بیخ چشم‌هایم می‌سوخت. بردباری زیادی به خرج می‌دادم که در مجلس درس و مباحثه، خودم را نخارانم. گاهی تاول‌ها عفونت می‌کرد و لباسم آلوده می‌شد. طلبه‌ها به گمان اینکه سودا واگیردار است از من دوری می‌کردند
کاربر ۱۰۳۰۱۹۲۵Zm
۸
هرکس با خدا معامله کند، بیشتر از آنچه فکر کند، گیرش می‌آید.»
اللهم عجل لولیک الفرج
۷
امام رضا (ع) همه‌جا هست. از دور هم می‌شود محضر آقا سلام داد. آقا زائر زیاد دارد، نوکر کم دارد. من می‌روم نوکری حضرت را بکنم.
...
۶
هرکس با خدا معامله کند، بیشتر از آنچه فکر کند، گیرش می‌آید.»
F.Amini
۶
آقاجان! نگذارید بیراهه بروم. دستم را بگیرید. بگذارید در دریای توحید شما غوطه‌ای بخورم. دو چیز از شما می‌خواهم: اول، وظیفه‌ام را بشناسم؛ دوم، به وظیفه‌ام عمل کنم. آقاجان!
aref keshavarz
۶
هرکس با خدا معامله کند، بیشتر از آنچه فکر کند، گیرش می‌آید.»
شمع
۶
وقتی ائمه این‌طور هوایم را دارند، چرا من تا جان در بدن دارم و نفس می‌کشم، خدمت نکنم!
Abes315
۵
«من فقط دو نفر را در عمرم دیدم که خالی از هوای نفس بودند. یکی مرحوم حاج شیخ حسین زاهد در تهران و دیگری مرحوم حاج شیخ غلام‌رضا در یزد، اما همت عالی مرحوم حاج شیخ غلام‌رضا را هیچ‌کس ندارد!» آیت‌الله حاج شیخ مرتضی حائری
محبّ علی
۵
«فقیر و ندار نیست. زاهدانه زندگی می‌کند. دلش بندِ مال دنیا نیست، وگرنه پول مثل قناتی که از زیر خانه‌اش می‌گذرد، به دستش می‌آید و می‌رود.»
محبّ علی
۵
من از نوجوانی این نوع زندگی را آموخته‌ام. فقرا وقتی می‌بینند من مثل آن‌ها زندگی می‌کنم، تسکین پیدا می‌کنند. پولدارها هم می‌فهمند که ارزش انسان به تجملات و ریخت‌وپاش نیست.
کتابدوست
۵
نفسش که جا آمد، دوباره دراز کشید. صدای در خانه آمد. حلقه بر در می‌کوبیدند. ناراحت شدم. مردم وقت نمی‌شناسند. حالا وقت در زدن است؟ نمی‌گذارند استراحت کنید. نشست و انگشت روی دماغ گذاشت. فرزند! حرفی نزن که ناشکری باشد! برو در را باز کن. شاید آدم گرفتاری باشد و خدا مقدر کرده که گره کارش را به دست ما باز کند و ثوابی ببریم. شاید همین کار خیر، سبب نجاتمان در آخرت شود. نعمتی است که خدا چنین فرصتی در اختیارمان می‌گذارد.
سیدحامد
۴
افسار الاغ را از دست شیخ حسین گرفت و ایستاد. سر الاغ را رو به آبادی چرخاند. افسار را تکان داد و نُچ‌نُچ کرد. الاغ راه افتاد. برمی‌گردیم حاج شیخ حسین. شیخ حسین دوید و افسار را گرفت و همراهی کرد. چی شد آقا؟ می‌روید عروسی؟ می‌رویم عروسی. شیطان داشت گولم می‌زد. ته دلم را که وارسی کردم، دیدم قهر کرده‌ام و دارم از انجام وظیفه‌ام فرار می‌کنم. حالا می‌روم تا مشت بزنم تو چشم شیطان!
sss
۴
خوش به حالت ماهی! داری از رودخانه می‌روی به دریا. قدر نعمت را بدان!
کاربر ۵۶۲۷۷۰۱
۴
با دستمال اشکش را پاک کرد. خدا آخرت را گذاشته برای استراحت.
خاطره خانجانخانی
۴
اگر با خدا معامله کردید، خرابش نکنید. حیله و تقلب در کار نباشد. کسی که با خدا معامله می‌کند باید خیالش راحت باشد که ضرر نمی‌کند.
Chamran_lover
۳
از من دوری می‌کردند. اگر چشم‌هایم می‌سوخت و پلک‌هایم ورم می‌کرد، اسپرزه را در آب تمیز می‌ریختم و آرام حرارت می‌دادم. لعابدار که می‌شد، روی پلک‌هایم می‌کشیدم. سماق را در گلاب می‌خیساندم و صاف می‌کردم و در چشمم می‌چکاندم. خارش دست و گردن و بدنم که شدت می‌گرفت، در حجره‌ام را از پشت می‌بستم و پرده را می‌انداختم و به بدنم سرکه یا گلیسیرین و نشاسته می‌مالیدم. پس از آنکه خارش و التهاب پوستم آرام می‌گرفت، بقچه‌ام را برمی‌داشتم و به حمام می‌رفتم. در حمام خودم را با مخلوط سدر و ماست می‌شستم