جملات زیبای کتاب سفرنامه اروپا | طاقچه
تصویر جلد کتاب سفرنامه اروپا
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب سفرنامه اروپا

تاملات زمستانی بر تاثرات تابستانی

نوع کتاب
۳.۱ امتیاز(از ۲۴ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
zahra rahimzadeh
۶
وقتی از قبل معین کنند که هرکس چقدر لیاقت دارد و چه کارهایی باید بکند دیگر اسمش را نمی‌شود برادری گذاشت. به‌هرحال این شعاری است که داده شده؛ یکی برای همه و همه برای یکی. مسلماً بهتر از این دیگر نمی‌شود، به‌خصوص که شعار را از کتابی بسیار معروف برداشته‌اند.این شعار، عملی هم شد و بعد از شش ماه برادران بنیان‌گذار برادری کابت را به دادگاه کشاندند.
زهرآ
۵
اگر به‌طرف هدفت بروی، لازم نیست یک فرسنگ راه طی کنی، صد قدم کافی است. همه‌چیز بهتر و دست‌یافتنی‌تر می‌شود اگر فقط به‌سمت هدفت بروی.
سید علی جان ما بود
۳
نیاز پاریس به آدم درستکار، تمام‌نشدنی است
Tamim Nazari
۲
آدمی که میلیونر نیست، نمی‌تواند هر کاری خواست، بکند، بلکه هر کاری بخواهند، با او می‌کنند
Javad
۲
وقتی به هرچه که می‌خواستی برسی، ازدست‌دادنش برایت سنگین است. دوستان من! از این جمله می‌شود نتیجه گرفت که آن کسی که بیشتر می‌ترسد، یعنی دارد بیشتر کیف می‌کند. اصلاً نخندید.
Hasti.hdd
۱
بود. مگر غیر از این است که روح آدمیزاد با موطنش نوعی پیوند شیمیایی دارد و اصلاً نمی‌تواند از آن جدا شود و اگر هم از وطن ببرد، به‌هرحال باز جوید روزگار وصل خویش؟
Hasti.hdd
۱
درست بعد از سِیِس، شعار لیبرتا، برابری و برادری سرداده شد. خیلی هم عالی. اما لیبرتا یعنی چه؟ یعنی آزادی. کدام آزادی؟ آزادی یکسان برای همه تا در چارچوب قانون، هر کاری دلشان خواست، بکنند. کِی آدم می‌تواند هر کاری خواست بکند؟ وقتی میلیونر باشد. آیا این لیبرتا می‌تواند نفری یک میلیون به ما بدهد؟ آدمی که میلیونر نیست، نمی‌تواند هر کاری خواست، بکند، بلکه هر کاری بخواهند، با او می‌کنند. از اینجا چه می‌فهمیم؟ اینکه غیر از آزادی، برابری هم هست و دقیقاً منظور، برابری در مقابل قانون است.
Tamim Nazari
۱
خودمان آن‌قدر زیبا و متمدن و اروپایی‌ایم که ملت از ریختمان حالش به هم می‌خورد. طوری شده که دیگر مردم ما را با خارجی‌ها عوضی می‌گیرند و یک کلمه از زبان و کتاب‌هایمان و حتی یکی از افکارمان را متوجه نمی‌شوند و این اسمش پیشرفت است. به حدی عمیق ملت و سرچشمه‌های ملی را تحقیر کرده‌ایم که حتی دیگر با آن مثل یک چیز پلید نویافتهٔ عجیب برخورد می‌کنیم
Tamim Nazari
۱
آخر کشیش‌های اَنگلیکن که به فقیربیچاره‌ها سرنمی‌زنند. اصلاً فقرا را به کلیسا راه نمی‌دهند، چون آن‌ها پولی ندارند که بابت نشستن روی نیمکت کلیسا بپردازند.
سید علی جان ما بود
۱
در روزگار پیری فهمیده که بدون زنش نمی‌تواند سرکُند
سید علی جان ما بود
۱
آینده‌شان را لعن می‌کنند، آینده‌ای را که در آن ایمان وجود ندارد و این کسانی که شاید طلایه‌داران پیشرفت باشند، بی‌ایمان خواهند بود
Javad
۱
چقدر سخت است آدم بخواهد برای بار اول با خودش روراست باشد!
Javad
۱
فطرت را که الکی به آدمیزاد نداده‌اند، طی سال‌ها و قرن‌ها رشد و پرورش پیدا کرده‌است. هویت ملی را نمی‌شود آسان عوض کرد، نمی‌شود به‌سادگی از عادت‌هایی دست کشید که طی قرون و اعصار وارد گوشت و خون شده‌اند.
Javad
۱
اما خاص‌ترین ویژگی ملی‌شان سخنوری است. عشق به قشنگ‌حرف‌زدن در یک فرانسوی هرگز نمی‌میرد و هرقدر عمرش می‌گذرد، بیشتروبیشتر حرف می‌زند.
•●فاطمه✍●•
۱
گاهی پایان کار، کاملاً متفاوت از آغاز، از آب درمی‌آید.
•●فاطمه✍●•
۱
ما فقط وقتی قدرتمندیم که باهم باشیم.
•●فاطمه✍●•
۱
سگ را چه از دم بگیری، چه از سر فرقی ندارد.
•●فاطمه✍●•
۱
آدم هیچ‌وقت چیزی را که با چشمان خودش دیده، در کتاب‌ها نمی‌خواند.
Hasti.hdd
۰
چون در برادری، در برادری واقعی، شخصیت جدا وجود ندارد، من وجود ندارد. در برابری باید تلاش کنید که حق برابری و هم‌ارزش‌بودنتان با بقیه را درونی کنید و تمام این بقیه باید به خود تبدیل شوند، خودی که حق فردیتش را مطالبه می‌کند. بقیه باید با این منِ جداگانه یکی شوند. و در مقابل، من بدون اینکه درخواست کند باید هم‌ارز و دارای حقوق برابر با خودش -یعنی با بقیهٔ مردم دنیا- شناخته شود.
Hasti.hdd
۰
انسان غربی برادری را مثل نیروی محرکهٔ عظیم بشریت می‌بیند و فکرش را نکرده که وقتی برادری در واقع وجود ندارد، باید آن را از کجا بیاوریم؟ چه باید بکنیم؟ باید به هر قیمتی که شده برادری بسازیم. اما معلوم می‌شود که برادری ساختنی نیست، چون خودش درست می‌شود، به دست می‌آید، ذاتی است. و در ذات فرانسوی‌ها و کلاً غربی‌ها چنین چیزی وجود ندارد، به‌جایش فردیت و تک‌روی، حس صیانت‌نفس بسیار زیاد، خودمحوری و یافتن منِ شخصی خودشان وجود دارد. آن‌ها این من شخصی را با کل جهان و طبیعت و باقی آدم‌ها تطبیق می‌دهند و آن را به‌عنوان یک وجود جدا در نظر می‌گیرند که خودش، خود را اداره می‌کند و می‌گویند این وجود با تمام چیزهای غیر از خودش یکسان و برابر و هم‌ارزش است. بسیار خب، از چنین قیاس و تطبیقی که برادری درنمی‌آید
Tamim Nazari
۰
علاوه بر این‌ها تا آن زمان خواهد فهمید که خلوت رنج‌دیدگان و دل‌شکستگان، اروپا نیست، بلکه شاید همین جا کنار خودمان باشد
Tamim Nazari
۰
من از تمام کسانی که دنبال کنج عافیتی در اروپا می‌گردند، حرف زدم و راستش فکر می‌کردم همان جا برایشان بهتر است، اما چنان غمی در چهره‌شان دیدم که نگو...
Tamim Nazari
۰
کِی آدم می‌تواند هر کاری خواست بکند؟ وقتی میلیونر باشد.
زهرآ
۰
مگر غیر از این است که روح آدمیزاد با موطنش نوعی پیوند شیمیایی دارد و اصلاً نمی‌تواند از آن جدا شود و اگر هم از وطن ببرد، به‌هرحال باز جوید روزگار وصل خویش؟
سید علی جان ما بود
۰
«فرانسوی‌ها عقل ندارند و اگر هم داشته باشند، آن را بزرگ‌ترین بدبختی خود می‌شمارند.» این جمله را فانویزین یک قرن پیش گفته و خدایا! چقدر مایهٔ خوش‌حالی است که او چنین چیزی نوشته‌است. شرط می‌بندم موقع نوشتنش دلش غنج زده. کسی چه می‌داند، شاید همهٔ مایی که بعد از او آمده‌ایم، یعنی سه چهار نسل پشت‌سرهم، این جمله را با لذت خوانده‌ایم
سید علی جان ما بود
۰
روس‌ها عاشق غرب‌اند و وقتی شرایط فراهم باشد و وقتش برسد، همه دلشان می‌خواهد بروند آنجا
سید علی جان ما بود
۰
همهٔ این‌ها بلافاصله از همان ایستگاه به پاریس هم تلگرام می‌شود. هر اتفاقی که بیفتد، آنجا ثبت می‌شود. علاوه بر این‌ها هتل‌دارها هم موظف‌اند همهٔ جزئیات را دربارهٔ خارجی‌ها موبه‌مو گزارش بدهند.
سید علی جان ما بود
۰
برادری ساختنی نیست، چون خودش درست می‌شود، به دست می‌آید، ذاتی است. و در ذات فرانسوی‌ها و کلاً غربی‌ها چنین چیزی وجود ندارد، به‌جایش فردیت و تک‌روی، حس صیانت‌نفس بسیار زیاد، خودمحوری و یافتن منِ شخصی خودشان وجود دارد.
سید علی جان ما بود
۰
هرگز این اعتقاد را از دست نمی‌دهد که او اولین آدم کل کرهٔ زمین است. ضمناً دربارهٔ باقی کرهٔ زمین -غیر از پاریس- چیز چندانی نمی‌داند و خیلی هم دلش نمی‌خواهد بداند. این یک ویژگی ملی است و حتی می‌شود گفت از خاص‌ترین ویژگی‌های ملی فرانسوی‌هاست.
Sepehr Danaiefar
۰
و یک‌باره با اولین نگاه متوجه شدم برلین به‌طرز حیرت‌آوری با پتربورگ مو نمی‌زند؛ همان خیابان‌های صاف و مستقیم، همان بوها، همان... البته باز هم همه‌چیزش یکسان نبود! ای لعنت! خدایا! خداوندا! با خودم گفتم: «یعنی می‌ارزید دو شبانه‌روزِ تمام در قطار خسته‌وکوفته بشوی که بیایی همان چیزی را ببینی که از آن بیزار شده‌ای؟!»