
کتاب من هم نون نوشتن را دوست دارم
انتشارات:
انتشارات نواندیشان دنیای کتاب٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
مجید
۰
شب بود و صدای حرکت ماشین رویا و واقعیت را در هم گره میزد... سعی میکرد به بیرون خیره شود اما بیقراری حضور در خانهای جدید، احتمال لذت بردن از مناطق اطراف را به صفر رسانده بود چشمانش به حرکات مادر بود فقط. نگاه مادرش مسیری بود انگارکه از روشنایی چراغهای ماشین میگذشت و به عمق سیاهی شب گره میخورد و به خانهای بزرگ و قدیمی ختم میشد. سرانجام رسیده بودند. زمانی که چشمش به خانه افتاد هم خوشحال بود هم کمی ترسیده بود.
آرزو کمک کن چمدونها رو از پشت ماشین برداریم.
باشه مامان. انگار میخواد بارون بباره.