
بریدههایی از کتاب دیگران
۳٫۶
(۱۹۲)
با اینکه زنم آدم خیلی خوبی بود، ولی برای من زن خوبی نبود
{بانو راد}
همین نگاه و لبخند بود که مرا وادار کرد تا به آرمانم که زندگیِ مجردی بود، پشت کنم.
{بانو راد}
من معتقدم تویِ این دوره، آدم باید مجرد باشه. باید به کارهایِ انجام نداده و رؤیاهایِ معطل موندهش برسه. من دوره اوایلِ جوانی باهات ازدواج کردم و تا آخرِ دوره جوانی باهات موندم: دو دوره بینظیر. حالا دیگه هیچ انگیزه و انرژیی ندارم پیشت بمونم
badkarma:)
امید زیاد، کار دستم داد.
masi_azemati
خودم نمیتوانستم حامیِ خودم باشم. خودم به تنهایی نمیتوانستم به چیزی که نمیپسندم، قاطعانه «نه» بگویم یا به چیزی که باور دارم، محکم «بله» بگویم.
Tara
«چرا نمیخوای بمونی؟ اینها رو دوست نداری، نداشته باش. من رو که دیگه باید دوست داشته باشی.
جو مارچ
امید زیاد، کار دستم داد
{بانو راد}
«من نمیدونم چرا هر وقت نمیتونیم با هم حرف بزنیم، دنبال این هستیم که بذاریم بریم».
جو مارچ
او اصلاً آرزوها و نیازهای مرا به جا نمیآورد. حتی برای یک بار، شبیه این آرزوها و نیازها را ندیده و درباره آنها هم چیزی نشنیده و نخوانده بود.
جو مارچ
سیاهبختی من این بود که همه عمرم، برای رسیدن به آرمانها و آرزوهایم، دنبال یک حامی میگشتم. خودم نمیتوانستم حامیِ خودم باشم. خودم به تنهایی نمیتوانستم به چیزی که نمیپسندم، قاطعانه «نه» بگویم یا به چیزی که باور دارم، محکم «بله» بگویم.
کاربر ۲۱۹۸۰۰۲
«من خودم، خودم رو تربیت کردم».
جو مارچ
امید زیاد، کار دستم داد.
F_S_M
حاضر بودم همه عمر نردبانش باشم، ولی چون دنیای ما با هم فرق داشت، حتی اگر او را به کول میگرفتم و به بالایِ سقف آرزوهایم میرساندم، باز هم بیفایده بود.
فاطمه فخاریان
«همیشه که قطارِ زندگی روی ریل نیست. بالاخره یک جایی ممکنه از ریل بیرون بزنه.
کاربر ۱۰۴۹۹۰۶۹
گاهی وقتها که تنهایی به من زور میآورد، برای اینکه صدای آشنایی بشنوم، بلند بلند شعر میخوانم.
دخترک گلفروش
«من معتقدم تویِ این دوره، آدم باید مجرد باشه. باید به کارهایِ انجام نداده و رؤیاهایِ معطل موندهش برسه. من دوره اوایلِ جوانی باهات ازدواج کردم و تا آخرِ دوره جوانی باهات موندم: دو دوره بینظیر. حالا دیگه هیچ انگیزه و انرژیی ندارم پیشت بمونم.»
sana
درکِ برخی واکنشها ممکن نیست، چون محصول چند اتفاقِ در هم تنیدهیِ درونی و بیرونی است، هر چند که به راحتی اتفاق میافتد.
Mohi:/
«ما از طرف تو، به مژده و خانوادهش قول دادیم که تو از این به بعد کاری نمیکنی که مژده از تو بترسه. حتی روی یک برگه هم نوشتیم و امضا کردیم، که در صورتی مژده به خونهت برمیگرده، که تو اون رو نترسونی. اگر به قولت وفا نکنی و آرامش مژده رو تأمین نکنی، اون حق داره باز به خونه پدرش برگرده».
جو مارچ
به خودش گفت: «یعنی به زنت شک داری؟ آدم به دوست دخترش باید شک کنه، نه زنش».
Atena
شاید بزرگترین شانس زندگیمان این بود که هیچ وقت با هم بگومگو نکردیم. هر وقت هم میفهمیدم زنم، مرا و دنیایم را نمیفهمد، سکوت میکردم و از او فاصله میگرفتم و سر در لاک دنیای خودم میبردم.
هلیا D:
دیوانهای حجیم را دستم میگیرم و به غزلیات هر شاعری سرک میکِشم، ولی چه سود که نمیتوانم روی غزلی تمرکز کنم و با دقت آن را بخوانم. هی صفحهها را ورق میزنم، انگار دنبال چیزی لای کتاب میگردم که سالها پیش گذاشتم و یادم نمیآید لای کدام کتاب بوده.
دخترک گلفروش
این روزها دارم حالتی را تجربه میکنم که تا پیش از این، از کسی نشنیده و ندیده بودم. این روزها نه عصبانیام، نه غمگین. این وضعیت هم آزاردهنده است. آرام آرام دارم به این باور میرسم که من نمیتوانم شاد باشم و زندگی آرامی را تجربه کنم.
دخترک گلفروش
با اینکه زنم آدم خیلی خوبی بود، ولی برای من زن خوبی نبود. من از روز اول نامزدی، متوجه فاصله خودم با زنم شدم. آن روزها بیشتر از این روزها امیدوار بودم. امیدوار بودم شاید روزی زنم بخواهد به دنیای من پا بگذارد و با دنیایام آشنا شود. برای همین هم نخواستم دستِ رد به سینه این وصلت بزنم. امید زیاد، کار دستم داد
Mahi
سیاهبختی من این بود که همه عمرم، برای رسیدن به آرمانها و آرزوهایم، دنبال یک حامی میگشتم.
کاربر ۱۰۴۹۹۰۶۹
. سیاهبختی من این بود که همه عمرم، برای رسیدن به آرمانها و آرزوهایم، دنبال یک حامی میگشتم. خودم نمیتوانستم حامیِ خودم باشم. خودم به تنهایی نمیتوانستم به چیزی که نمیپسندم، قاطعانه «نه» بگویم یا به چیزی که باور دارم، محکم «بله» بگویم.
معین کرمانی
ناتوانتر از آن بود که ایستاده، خاطره آخر را مرور کند. پس روی نزدیکترین مبل فرو ریخت
masi_azemati
فرسودگیاش را آغاز کرد که همزمان با دوره شکوفایی ستاره بود.
masi_azemati
برخلاف او که یک لشکر، دوست و دوستدار داشت، من تک و تنها بودم.
آینهنِشین
اول از همه غذای مرا میپخت و لباس مرا اتو میکرد و دستی به سر و رویِ خانه میکشید. حتی چای تازه دَم بار میگذاشت و میوه میشُست و روی میز عسلی میگذاشت. در این جور چیزها هیچ وقت کمبودی حس نکردم. بدبختی من این بود که هر کس دور و برم بود، همین چیزها را وظایف زن در زندگی زناشویی میدانست.
هلیا D:
همیشه که قطارِ زندگی روی ریل نیست. بالاخره یک جایی ممکنه از ریل بیرون بزنه.
aysan
حجم
۹۸٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۱۲۰ صفحه
حجم
۹۸٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۱۲۰ صفحه
قیمت:
رایگان