
{بانو راد}
۴۳
با اینکه زنم آدم خیلی خوبی بود، ولی برای من زن خوبی نبود
{بانو راد}
۳۹
همین نگاه و لبخند بود که مرا وادار کرد تا به آرمانم که زندگیِ مجردی بود، پشت کنم.
badkarma:)
۳۲
من معتقدم تویِ این دوره، آدم باید مجرد باشه. باید به کارهایِ انجام نداده و رؤیاهایِ معطل موندهش برسه. من دوره اوایلِ جوانی باهات ازدواج کردم و تا آخرِ دوره جوانی باهات موندم: دو دوره بینظیر. حالا دیگه هیچ انگیزه و انرژیی ندارم پیشت بمونم
masi_azemati
۱۹
امید زیاد، کار دستم داد.
Tara
۱۳
خودم نمیتوانستم حامیِ خودم باشم. خودم به تنهایی نمیتوانستم به چیزی که نمیپسندم، قاطعانه «نه» بگویم یا به چیزی که باور دارم، محکم «بله» بگویم.
جو مارچ
۱۱
«چرا نمیخوای بمونی؟ اینها رو دوست نداری، نداشته باش. من رو که دیگه باید دوست داشته باشی.
{بانو راد}
۱۰
امید زیاد، کار دستم داد
جو مارچ
۱۰
«من نمیدونم چرا هر وقت نمیتونیم با هم حرف بزنیم، دنبال این هستیم که بذاریم بریم».
جو مارچ
۹
او اصلاً آرزوها و نیازهای مرا به جا نمیآورد. حتی برای یک بار، شبیه این آرزوها و نیازها را ندیده و درباره آنها هم چیزی نشنیده و نخوانده بود.
کاربر ۲۱۹۸۰۰۲
۸
سیاهبختی من این بود که همه عمرم، برای رسیدن به آرمانها و آرزوهایم، دنبال یک حامی میگشتم. خودم نمیتوانستم حامیِ خودم باشم. خودم به تنهایی نمیتوانستم به چیزی که نمیپسندم، قاطعانه «نه» بگویم یا به چیزی که باور دارم، محکم «بله» بگویم.
جو مارچ
۷
«من خودم، خودم رو تربیت کردم».
F_S_M
۵
امید زیاد، کار دستم داد.
فاطمه فخاریان
۵
حاضر بودم همه عمر نردبانش باشم، ولی چون دنیای ما با هم فرق داشت، حتی اگر او را به کول میگرفتم و به بالایِ سقف آرزوهایم میرساندم، باز هم بیفایده بود.
کاربر ۱۰۴۹۹۰۶۹
۵
«همیشه که قطارِ زندگی روی ریل نیست. بالاخره یک جایی ممکنه از ریل بیرون بزنه.
saman
۴
گاهی وقتها که تنهایی به من زور میآورد، برای اینکه صدای آشنایی بشنوم، بلند بلند شعر میخوانم.
sana
۳
«من معتقدم تویِ این دوره، آدم باید مجرد باشه. باید به کارهایِ انجام نداده و رؤیاهایِ معطل موندهش برسه. من دوره اوایلِ جوانی باهات ازدواج کردم و تا آخرِ دوره جوانی باهات موندم: دو دوره بینظیر. حالا دیگه هیچ انگیزه و انرژیی ندارم پیشت بمونم.»
Mohi:/
۳
درکِ برخی واکنشها ممکن نیست، چون محصول چند اتفاقِ در هم تنیدهیِ درونی و بیرونی است، هر چند که به راحتی اتفاق میافتد.
جو مارچ
۳
«ما از طرف تو، به مژده و خانوادهش قول دادیم که تو از این به بعد کاری نمیکنی که مژده از تو بترسه. حتی روی یک برگه هم نوشتیم و امضا کردیم، که در صورتی مژده به خونهت برمیگرده، که تو اون رو نترسونی. اگر به قولت وفا نکنی و آرامش مژده رو تأمین نکنی، اون حق داره باز به خونه پدرش برگرده».
Atena
۳
به خودش گفت: «یعنی به زنت شک داری؟ آدم به دوست دخترش باید شک کنه، نه زنش».
هلیا D:
۳
شاید بزرگترین شانس زندگیمان این بود که هیچ وقت با هم بگومگو نکردیم. هر وقت هم میفهمیدم زنم، مرا و دنیایم را نمیفهمد، سکوت میکردم و از او فاصله میگرفتم و سر در لاک دنیای خودم میبردم.
saman
۳
دیوانهای حجیم را دستم میگیرم و به غزلیات هر شاعری سرک میکِشم، ولی چه سود که نمیتوانم روی غزلی تمرکز کنم و با دقت آن را بخوانم. هی صفحهها را ورق میزنم، انگار دنبال چیزی لای کتاب میگردم که سالها پیش گذاشتم و یادم نمیآید لای کدام کتاب بوده.
saman
۳
این روزها دارم حالتی را تجربه میکنم که تا پیش از این، از کسی نشنیده و ندیده بودم. این روزها نه عصبانیام، نه غمگین. این وضعیت هم آزاردهنده است. آرام آرام دارم به این باور میرسم که من نمیتوانم شاد باشم و زندگی آرامی را تجربه کنم.
Mahi
۳
با اینکه زنم آدم خیلی خوبی بود، ولی برای من زن خوبی نبود. من از روز اول نامزدی، متوجه فاصله خودم با زنم شدم. آن روزها بیشتر از این روزها امیدوار بودم. امیدوار بودم شاید روزی زنم بخواهد به دنیای من پا بگذارد و با دنیایام آشنا شود. برای همین هم نخواستم دستِ رد به سینه این وصلت بزنم. امید زیاد، کار دستم داد
کاربر ۱۰۴۹۹۰۶۹
۳
سیاهبختی من این بود که همه عمرم، برای رسیدن به آرمانها و آرزوهایم، دنبال یک حامی میگشتم.
معین کرمانی
۲
. سیاهبختی من این بود که همه عمرم، برای رسیدن به آرمانها و آرزوهایم، دنبال یک حامی میگشتم. خودم نمیتوانستم حامیِ خودم باشم. خودم به تنهایی نمیتوانستم به چیزی که نمیپسندم، قاطعانه «نه» بگویم یا به چیزی که باور دارم، محکم «بله» بگویم.
masi_azemati
۲
ناتوانتر از آن بود که ایستاده، خاطره آخر را مرور کند. پس روی نزدیکترین مبل فرو ریخت
masi_azemati
۲
فرسودگیاش را آغاز کرد که همزمان با دوره شکوفایی ستاره بود.
آینهنِشین
۲
برخلاف او که یک لشکر، دوست و دوستدار داشت، من تک و تنها بودم.
هلیا D:
۲
اول از همه غذای مرا میپخت و لباس مرا اتو میکرد و دستی به سر و رویِ خانه میکشید. حتی چای تازه دَم بار میگذاشت و میوه میشُست و روی میز عسلی میگذاشت. در این جور چیزها هیچ وقت کمبودی حس نکردم. بدبختی من این بود که هر کس دور و برم بود، همین چیزها را وظایف زن در زندگی زناشویی میدانست.
aysan
۲
همیشه که قطارِ زندگی روی ریل نیست. بالاخره یک جایی ممکنه از ریل بیرون بزنه.