جملات زیبای کتاب راز مروارید | طاقچه
تصویر جلد کتاب راز مروارید

بریده‌هایی از کتاب راز مروارید

نویسنده:شکوفه شهبال
دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۷از ۳۸ رأی
۳٫۷
(۳۸)
در حین خداحافظی شهاب پیامکی برای شوکا فرستاد: «قاصدک شعرمرا از بر کن برو آن گوشهٔ باغ سمت آن نرگس مست و بخوان در گوشش و بگو باور کن یک نفر یاد تو را... دمی از دل نبرد...»
Mahmad
انگشتان ظریفش با تردید تایپ کرد: «من٬ در آن لحظه که چشم تو به من می‌نگرد برگ خشکیده ایمان را در پنجه باد رقص شیطانی خواهش را در آتش سبز! نور پنهانی بخشش را در چشمه مهر اهتزاز ابدیت را می‌بینم بیش از این٬ سوی نگاهت نتوانم نگریست»
Mahmad
بعضی از دوستان و رفقای قدیم، همان‌ها که کامبیز در مواقع گرفتاری به یاری‌شان شتافته بود، حال که دیگر دست یاری نمی‌توانست بدهد، با او قطع رابطه کرده بودند. به قول تولستوی؛ گویی بدبختی مرض واگیر داری بود و آنها می‌ترسیدند با نزدیک شدن به خانوادهٔ محرابی، به آن مبتلا شوند.
Mahmad
گاهی بهترین‌ها همراه بدترین‌ها می‌آیند. نمی‌شود گفت کدام بر دیگری غالب است. گاهی بهترین‌ها با بهترین‌ها می‌آیند و انسان را به عرش کبریا می‌برند. ولی امان از وقتی که بدترین‌ها با بدترین‌ها بیایند! در مورد شوکا شق سوم اتفاق افتاده بود. بدترین اتفاق؛ "مرگ پدر"رخ داده بود، کمی بعد از آن شهاب پسش زده بود.
Mahmad
شوکا یاد جمله‌ای معروف افتاد؛ "مهربونی مثل برف می‌مونه، روی هرچیزی بشینه، اون رو زیبا می‌کنه." مروارید با مهربانی ذاتی‌اش به آنجا جمال بخشیده بود.
Mahmad

حجم

۴۶۷٫۶ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۹

تعداد صفحه‌ها

۵۶۸ صفحه

حجم

۴۶۷٫۶ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۹

تعداد صفحه‌ها

۵۶۸ صفحه

قیمت:
۱۲۵,۰۰۰
تومان