چون در نظر من همهچیز به کتی ربط دارد. مگر چیزی هست که مرا یاد او نیندازد؟ هروقت به کف این اتاق نگاه میکنم، چهرهاش روی سنگها نقش بسته! هر ابری، هر درختی، هر چیزی که در طول شب و روز میبینم مرا یاد او میاندازد. هر جا که میروم خیالش محاصرهام میکند! عادیترین چهرهها، چه زن و چه مرد، حتی قیافهٔ خودم مرا یاد او میاندازد. انگار همهٔ آدمها شبیه کتی عزیزم هستند.