یکی از داستانهای مورد علاقهٔ من دربارهٔ پدربزرگ و مادربزرگی است که به دیدار نوههای خود میرفتند و پدربزرگ عادت داشت هر روز بعدازظهر چُرت کوتاهی بزند. یک روز نوهها به شوخی یک تکه کوچک پنیر لیمبرگر روی سبیل او میگذارند. پدربزرگ خیلی زود به خاطر بوی پنیر از خواب بیدار شد. بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت و پرسید: «چرا این اتاق بوی بد میدهد؟» ولی همان بوی بد از آشپزخانه هم میآمد، بنابراین بیرون رفت تا کمی هوای تازه بخورد. در کمال تعجب حتی هوای آزاد هم حالش را بهتر نکرد. بالاخره به این نتیجه رسید که «تمام دنیا بوی تعفن میدهد!»
این داستان در زندگیمان هم مصداق دارد. وقتی مدام «پنیر لیمبرگر» را در طرز فکرمان داشته باشیم، دنیا بوی گند خواهد داد. تکتک ما در قبال دیدگاهمان به زندگی مسئولیم.
احسان رضاپور