بیرون رفتن در خیابانهای مرکز شهر در روز، خفهکننده شده است، تلاش برای رسیدن به یک روح پیش از پروازش هم کار محالی شده. زخمیها به خاطر شلوغی خیابانها میمیرند. تنها قهوهٔ قهوهفروشی است که در رگهایم «آدرنالین» مخصوص مبارزه با شلوغی را تزریق میکند. کار در مأموریتهای شبانه مناسبتر است برایم. حداقلش مرا از صف اشباح دور و بر تختخوابم دور میکند. ولی طارق صلیحه اصرار دارد که زیر تلسکوپش باقی بمانم به همین خاطر مرا به مأموریتهای روزانه میفرستد. هیچ کس به جز من و عبده خارج از شبکهٔ عنکبوتیاش باقی نمانده است.