میخوام بدونم که تو مال منی.
ادوارد با چنان چهره مشوش و مضطربی این را گفت که لحظهای خشکم زد.
ـ دیوونه من مال توام.
صورتش را میان دستانم گرفتم و او را بوسیدم. پوستش خیس بود.
ـ من از همون موقعی که به بازار زنان اومدی و برای دیدن من حاضر شدی پانزده تا روسری مسخره رو بخری مال تو شدم.
دوباره او را بوسیدم.
ـ از لحظهای که میستینگت من رو به خاطر پوشیدن کفشهای چوبی مسخره میکرد و تو بهش گفتی مچ پای من توی پاریس بهترینه مال تو بودم.
و باز هم او را بوسیدم. ادوارد چشمانش را بست.
ـ من مال تو بودم از همون لحظهای که من رو نقاشی کردی و فهمیدم که هیچ کس دیگه مثل تو به من نگاه نکرده، طوری که انگار فقط بهترینها رو توی من میدیدی. طوری که انگار از اون چیزی که فکر میکردم خیلی باشکوهتر بودم.