جملات زیبای کتاب بهارمست | طاقچه
تصویر جلد کتاب بهارمست

کتاب بهارمست

نوع کتاب
۳.۸ امتیاز(از ۲۲۱ رأی)
پدیدآورندگان: 
بیتا فرخی
انتشارات: 
انتشارات سخن
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
شیما
۲۰
مثلاً اگر مثل الان حواست نبود، می‌تونم مراقب باشم که سرما نخوری... یا نذارم موهات بریزه دور و برت... می‌تونم هر وقت بخوای برات درستشون کنم... پیشونیت به باد سرد حساسه، من همیشه مواظب می‌شم پیشونیت گرم بمونه... حتی اگر کلاه نداشته باشی!
n re
۱۲
تو چه می‌دونی تو زندگی مردم چه خبره... هر کی واسه خودش کلی درد و بدبختی داره.
n re
۱۲
ده سالی می‌شد این مبل‌های کرم قهوه‌ای شیک را خریده بودیم و مامان مثل چشمانش مراقبشان بود. مبل‌هایی که فقط وقتی میهمان داشتیم می‌شد رویش بنشینیم. مطمئن بودم وقتی مستقل شوم خودم ارجح‌تر از میهمان خواهم بود و کِیف مبل‌هایم را خواهم برد.
روژینا
۹
خیلی از آدما زیر نقاب قشنگی که به چهره دارن، پلیدی و رذالتشونو پنهون می‌کنن
روژینا
۸
خیلی‌ها اوایل آشنایی چنان شخصیتی از خودشون می‌سازن که فکر می‌کنی با یه فرشته طرفی ولی بعد از یه مدت می‌فهمی انگار طرف یه آدمک بادی بوده که با یه سوزن تمام بادش خالی می‌شه و شخصیتش از بین می‌ره.
fatemeh
۵
مثلاً اگر مثل الان حواست نبود، می‌تونم مراقب باشم که سرما نخوری... یا نذارم موهات بریزه دور و برت... می‌تونم هر وقت بخوای برات درستشون کنم... پیشونیت به باد سرد حساسه، من همیشه مواظب می‌شم پیشونیت گرم بمونه... حتی اگر کلاه نداشته باشی!
AvaZoghi
۵
گاهی مثل کبکی که سرش را در برف فرو می‌کند، فکر می‌کنیم اگر خودمان را به آن راه بزنیم دیگران متوجه حال و احوالمان نمی‌شوند، اما از همان بیرون هم پیداست این کبک بی‌چاره چه‌طور از درون می‌لرزد!
روژینا
۵
خوب است گاهی حقایق را به آدم‌هایی که ممکن است فراموش‌کار باشند گوشزد کنیم.
n re
۴
من دلم می‌خواست فقط خوب زندگی کنم و از لحظه لحظهٔ زندگی‌ام لذت ببرم.
n re
۳
اولین بار که پام بدجور پیچ خورد فکر کنم ده یازده سالم بود، مربیم وقتی پام رو معاینه می‌کرد گفت زندگی هم همینه... یه وقت‌هایی زمین می‌خوریم، لنگ می‌زنیم یا نفس کم می‌آریم، ولی باید بتونیم که این مرحله رو با حوصله رد کنیم... باید از دیگران کمک بگیریم و لجباز و یه دنده نباشیم... حتی یادمون بمونه که چه‌طور و چرا این اتفاق برامون افتاده تا دیگه شیطنت نکنیم.
روژینا
۳
هر چی سن آدم بالاتر بره گذشته‌ها براش معنای عمیق‌تری پیدا می‌کنن تا جایی که ممکنه یه روزی به خودش بیاد و ببینه از یه جایی به بعد فقط زندگیش رو تکرار کرده!
AvaZoghi
۲
تازه می‌توانستم معنای جمله‌ای را که بارها در فیلم‌ها دیده یا در کتاب‌ها خوانده بودم درک کنم. اینکه دوست داری زمان کش بیاید یا متوقف شود و تو بمانی و حس خوب آن لحظه.
س.ت
۲
همراه باد بهاری در تمام فضای خانه پیچید و روی
زهره کتابچی
۲
بعدش هم مواظب باش گول نخوری. از من می‌شنوی با مردی که تو این سن و سال پول و شغل و عرضه و رفیق درست‌وحسابی نداره ازدواج نکن، اونی که تو چند جهت زندگیش گند بزنه حتماً ازدواجش بزرگ‌ترین گند زندگیش می‌شه.
AvaZoghi
۱
خیلی از آدما زیر نقاب قشنگی که به چهره دارن، پلیدی و رذالتشونو پنهون می‌کنن.
n re
۱
همیشه بلا سر آدم‌های بی‌توجه و بی‌خیال نازل می‌شه. اگر حواست جمع باشه بقیه هم حساب کار دستشون می‌آد.
n re
۱
می‌دانستم فکر و حرف آدم‌ها تا وقتی به عمل نرسد زیاد جدی نیست. در مورد روابط آدم‌ها هم همین نظر را داشتم
n re
۱
آدم راه رفتن روی بند باریک و نامطمئن نبودم.
n re
۱
فکر کنم دختر ساده‌ایه... گرچه هنوز برای قضاوت زوده، الان بیشتر آدم‌ها زرنگ و کاربلد هستن و به این راحتی دستشونو رو نمی‌کنن.
n re
۱
گاهی ما آدم‌ها نمی‌فهمیم چرا این همه بی‌منطق رفتار می‌کنیم!
n re
۱
هیچ‌وقت برای شروع دیر نیست.
n re
۱
دنیا پر از اتفاقات پیش‌بینی نشده‌ست!
روژینا
۱
گاهی مثل کبکی که سرش را در برف فرو می‌کند، فکر می‌کنیم اگر خودمان را به آن راه بزنیم دیگران متوجه حال و احوالمان نمی‌شوند، اما از همان بیرون هم پیداست این کبک بی‌چاره چه‌طور از درون می‌لرزد!
روژینا
۱
با لبخندی بزرگ گفتم: ــ پس بهشته! ــ با تو همه‌جا بهشته!
yas
۱
نمی‌توانستم منکر کششم به او شوم. انگار درونش یک آهنربای قوی داشت یا یک‌جور جاذبه‌ای که مثل نیوتن کشفش کرده بودم، با این تفاوت که به جای سیب، قلبم سُر خورده بود طرفش!
بی چراغ شبگرد
۱
تو چه دانی که پس هر نگه سادهٔ من چه جنونی چه نیازی چه غمیست؟
n re
۰
گاهی تنهایی خیلی سخت می‌شه.
n re
۰
گاهی مثل کبکی که سرش را در برف فرو می‌کند، فکر می‌کنیم اگر خودمان را به آن راه بزنیم دیگران متوجه حال و احوالمان نمی‌شوند، اما از همان بیرون هم پیداست این کبک بی‌چاره چه‌طور از درون می‌لرزد!
n re
۰
اینکه نزدیک یک سال از عمرم چشمم دنبال مردی بود که برای داشتنم هیچ تلاشی نمی‌کرد اعصابم را به هم می‌ریخت و غرورم را می‌شکست. منِ احمق یک سال از بهترین‌های عمرم را صرف توجه به این آدم کرده بودم
n re
۰
انگار درونش یک آهنربای قوی داشت یا یک‌جور جاذبه‌ای که مثل نیوتن کشفش کرده بودم، با این تفاوت که به جای سیب، قلبم سُر خورده بود طرفش!