سرش درد میکرد. صدایی مغزش را میخراشید؛ صدای سایش بدآهنگی همچون خشخش کاغذ. انگار یک نفر خندهای را گرفته، به شکل گلولهٔ بزرگ درهمپیچیدهای مچاله کرده و توی جمجمهٔ او چپانده بود. صدا با خنده گفت: هفت روز. هفت روز.
دختر با صدایی گرفته و خشدار گفت: «بس کن.» و صدا بس کرد. کمکم محو شد، تا اینکه حتی کلماتی که دختر فکر کرده بود شنیده از ذهنش پاک شدند، مثل بخار بازدم روی شیشه.