«من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شبها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم، تو را دوست دارم»
چطور شده بود که اینهمه بیعلت در او محو شده بود؟ این حس از کجا آمده بود؟
«نه خطی، نه خالی! نه خوابی، خیالی
من ای حس مبهم تو را دوست دارم»
یعنی باور میکرد که او هم دوستش دارد؟ همانقدر دیوانهوار؟
«بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم تو را دوست دارم
جهان یک دهن شد هم آواز با ما
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم.۱»
گونههای داغ از عشقش را به روی بالشت فشرد تا شاید از التهابش کاسته شود.