«تو در خواب همهچیز را به من گفتی. تو حتی در رؤیایی که به من خوش بگذرد و خودت نباشی هم قانع هستی. تو...
میخواهم برایت بنویسم. هرچند ندارمت؛ اما این دفتر و خطهایش، آسمانش، بغضها و لبخندهایش همه مال من است و چهبسا متعلق به خود توست.
من در اینجا مینویسم. خودم را، عصبانیتم را، دلتنگیهایم را، غرغرهایم را، گلههایم را.
وقتی صدا کم میآورم از لمس نکردن صدایت. وقتی دردم میگیرد از حس کردن دردهایت. وقتی بغض میکنم از خاموشی لبهایت. وقتیکه جان میدهم از خیال بیجانت! همه را من عبارتهای متوالی میکنم و مینویسم!