
کتاب سده دوم قبل از چشم هایش
پدیدآورندگان:
امین فرهادیانتشارات:
انتشارات متخصصان٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
IceSpice3A
۱
«به هر شهری که سفر کردم، خورشید از چشمان تو میگفت.
خورشید هیچ شهری را ندیدم، که محتاج چشمانت نباشد.
حتی خورشید پایتخت.
بیشک تو در روشنایی این دنیا نقش داری.»
IceSpice3A
۱
یادمان باشد، محبت کنیم. یادمان باشد درون سینه خود عشق بکاریم و اندک جایی برای کینه نگذاریم. اصلاً کاری کنیم عشق پا در کفش دلمان کند و از دستمان کاری برنیاید. جز لبخندی که بر قلبمان حکشدهاست؛ و دوست داشته باشیم، دوست داشتنهایی از جنس او.
IceSpice3A
۱
گاهی عشق، دامی است از طرف خداوند، برای صید بندگانی که دوستشان دارد. اندک افرادی، متوجه میشوند که دام، همیشه گرفتاری نیست. گاهی دام، رهایی ابدی است. گاهی خداوند تو را آنقدر دوست دارد که برای رهایی از تباهی در دنیای ناملایمات، برای تو دامی پهن میکند که انتهایش خود او است.
IceSpice3A
۱
من در اینجا مینویسم. خودم را، عصبانیتم را، دلتنگیهایم را، غرغرهایم را، گلههایم را.
وقتی صدا کم میآورم از لمس نکردن صدایت. وقتی دردم میگیرد از حس کردن دردهایت. وقتی بغض میکنم از خاموشی لبهایت. وقتیکه جان میدهم از خیال بیجانت! همه را من عبارتهای متوالی میکنم و مینویسم!
IceSpice3A
۰
آیا روح تو، عاشق میشود؟ بعضیها فقط غریزهی دوست داشتن را دارند.
اما تو بنگر که آیا روحت عاشق شده است یا نه؟ آنقدر عاشق که هدف آفرینش خودت را، دوست داشتن او بدانی.
IceSpice3A
۰
«تو در خواب همهچیز را به من گفتی. تو حتی در رؤیایی که به من خوش بگذرد و خودت نباشی هم قانع هستی. تو...
میخواهم برایت بنویسم. هرچند ندارمت؛ اما این دفتر و خطهایش، آسمانش، بغضها و لبخندهایش همه مال من است و چهبسا متعلق به خود توست.
من در اینجا مینویسم. خودم را، عصبانیتم را، دلتنگیهایم را، غرغرهایم را، گلههایم را.
وقتی صدا کم میآورم از لمس نکردن صدایت. وقتی دردم میگیرد از حس کردن دردهایت. وقتی بغض میکنم از خاموشی لبهایت. وقتیکه جان میدهم از خیال بیجانت! همه را من عبارتهای متوالی میکنم و مینویسم!