جملات زیبا از متن کتاب گابو و مرسدس؛ یک بدرود | طاقچه
تصویر جلد کتاب گابو و مرسدس؛ یک بدرودsubscriptionAvailable

کتاب گابو و مرسدس؛ یک بدرود

خاطراتی از پدر و مادرم گابریل گارسیا مارکز و مرسدس بارچا

نوع کتاب
۵.۰ امتیاز(از ۳ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۰
در جواب گفتم: «بابا این روزها در زمان حال زندگی می‌کند. دیگر به گذشته کاری ندارد. از گذشته جدا شده است. برای آینده هم دیگر انتظاری ندارد. چون آینده را هم فراموش کرده است. پیش‌بینی مبتنی بر تجربیات گذشته از زندگی‌اش رخت بربسته است. پیش‌بینی مبتنی بر تجربیات گذشته در تکامل اهمیت پیدا می‌کند. قصه‌گویی هم بر همین پایه شکل می‌گیرد. اما حالا، بابا از قید آن هم آزاد شده است.»
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۰
پدرم مثل هر نویسنده دیگری، نگران از دست دادن چیزی بود. و آن چیز زندگی بود. نگران مرگ بود که باارزش‌ترین و بزرگ‌ترین چیز را از او می‌گرفت. پدر نگران فرارسیدن مرگ بود. در نظر او، مرگ می‌توانست یک اتفاق ساده یا یک اختلال باشد، یک اتفاق منطقی یا یک حادثه بیهوده، یک رویداد قابل پیش‌بینی یا یک واقعه غیر قابل قبول.
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۰
زمانی، به چند ماه دل خوش کرده بودیم. بعد، به چند هفته راضی شدیم. حالا، دیگر صحبت از چند ساعت بود. یعنی فردایش؟
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۰
زندگی رسمی قدیمی است که پیوسته تکرار می‌شود. همه کسانی که بر این کره خاکی زندگی کرده‌اند دچار این قبیل مشکلات بوده‌اند. زندگی قابل پیش‌بینی نیست. ولی وقتی مرگ تا این حد به کسی نزدیک شود، معمولاً خطا نمی‌کند و هدف را اشتباه نمی‌گیرد.
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۰
شاید هدف از تغییر شکل و دگرگونی همین باشد که بتوانی خودت را از کسی جدا کنی. بچه‌ات که به دنیا می‌آید، با یک نگاه احساس وابستگی می‌کنی. حالا، باید با یک نگاه احساس عدم وابستگی کنی.
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۰
هنگام نوشتن رمان عشق در زمان وبا، در موجی از ترانه‌های پاپ آمریکای لاتین غرق شد. یک بار به من گفت: «قصه کجا و ترانه کجا! قصه در بیان احساسات عمیق به گرد پای ترانه هم نمی‌رسد.»
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۰
مرگ در نبودن خلاصه نمی‌شود. مرگ همیشه در کنار ما وجود دارد. باید سنگینی وجود مرگ را در زندگی پذیرفت. حتی پرستاران هم همین احساس را بروز می‌دادند. درست است که کارشان را انجام می‌دادند، اما به‌گمانم، به فکر فرورفته بودند. قادر نبودند احساسشان را مخفی کنند. مرگ اتفاقی نیست که یا به‌دست زمان سپرده شود یا فراموش شود.
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۰
صبح روز پنجشنبه نیک، جسد بی‌جانش را پیدا کردند. در تابوتی دفن شد که خیلی بزرگ‌تر از سبدی نبود که آئورلیانو با آن آمده بود. در مراسم تدفینش، افراد کمی حضور داشتند. دلیلش هم روشن بود. او فراموش شده بود. دیگر کسی او را به یاد نمی‌آورد. دلیل دیگرش گرمای شدید ظهر آن روز بود. پرنده‌ها هم از شدت گرما راه را گم کرده بودند و درست مثل ساچمه‌هایی بزرگ به دیوارها برخورد می‌کردند. انگار می‌خواستند دیوارها را سوراخ کنند و به درون اتاق‌ها بروند تا آنجا بمیرند. صد سال تنهایی
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۰
ورود جنازه پدر به کوره پر از آتش مسحورکننده و خلسه‌آور بود. هم لبریز از اتفاق بود و هم تهی. تنها چیزی که در آن لحظه با قطعیت حس می‌کردم این بود که بابا دیگر در این دنیا نیست. این خدشه‌ناپذیرترین تصویر در تمام زندگی من است.
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۰
... از میان هیاهوی خاموش آخرین برگ‌های یخ‌زده پاییز به‌سوی سرزمین آشنایی در پرواز بود که سایه‌های حقیقت فراموشی بر گستره آن پهن شده بودند. به دامان وحشت خود از لباس مندرس خرقه‌پوش مرگ پناه برده بود. با غوغای جماعت شوریده و بی‌تابی که در خیابان‌ها آواز می‌خواندند بیگانه بود. پاییز پدرسالار
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۰
لحظه‌ای به فکر فرورفتم، به چهره عزاداران خیره شدم و به یاد آوردم که پدرم می‌گفت: «هر انسانی دارای سه نوع زندگی است: یکی زندگی عمومی، دیگری زندگی خصوصی و سومی زندگی مخفی.»
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۰
یادداشت‌های چند روز اخیر را مرور کردم. آیا امکان داشت آن یادداشت‌ها را در قالب یک قصه جمع کنم؟ پدرم هم مانند مادرم معتقد بود که زندگی ما در خانه کاملاً خصوصی است. این اصل را از بچگی رعایت کرده بودیم. ولی حالا که بچه نیستیم. شاید بچه‌هایی باشیم که بزرگ شده‌ایم، اما بچه نیستیم.
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۰
پدرم می‌گفت یکی از چیزهایی که درباره مرگ از آن بدش می‌آید این است که مرگ تنها جنبه‌ای از زندگی ماست که وقتی اتفاق می‌افتد، دیگر نمی‌توانیم درباره‌اش چیزی بنویسیم. پدرم همه زندگی و همه آنچه را که در زندگی دیده، درباره آن اندیشیده و تجربه کرده بود را به‌نوعی در کتاب‌هایش منعکس کرده بود، چه به‌صورت تخیلی و چه به‌شکل پیام‌های رمزی. همیشه می‌گفت: «کسانی که می‌توانند بدون نوشتن زندگی کنند بهتر است چیزی ننویسند.» من یکی از کسانی‌ام که نمی‌توانم بدون نوشتن زنده بمانم. پس، با عذرخواهی از محضر پدرم، می‌نویسم. یکی دیگر از افکار و آرایی که به یادگار از او با خود به گور خواهم برد این است: «هیچ چیز بهتر از یک نوشته خوب نیست.» این گفته بسیار جدی است.
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۰
ناخدا نگاهی به فرمینا داثا انداخت. روی مژه‌هایش تلألوی اولین نشانه درخشان از یخ‌بندان زمستانی دیده می‌شد. بعد، به فلورنتینو آریثا نگاه کرد، به قدرت نامرئی درونی وجودش، به عشق متهورانه‌اش. سخت تحت تأثیر قرار گرفت. بعد از مدت‌ها، به این فکر افتاد که مرگ بی‌انتها نیست؛ زندگی بیشتر از مرگ بی‌انتهاست. عشق در زمان وبا
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۰
نسبت به من و برادرم، رفتاری پر از مهر و محبت داشت. هر چه بزرگ‌تر می‌شدیم، مهربانی‌اش نسبت به ما افزوده می‌شد. برای من الگویی از یک زن نمونه بود. برای همین، از زن‌ها خوشم می‌آید، به‌خصوص، زنان پیچیده و چندوجهی، اسرارآمیز و بدقلق ـ که البته، بدقلق اطلاق ناعادلانه‌ای به این دسته از زنان است.
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۰
امروز، پدر و مادرم را بیشتر از گذشته می‌ستایم. عده‌ای این تغییر نگرش را نوعی تجدید نظر می‌دانند. قبول دارم، اما این نگاهْ غیرعادی نیست. نبودنشان باعث می‌شود مهربان‌تر و بخشنده‌تر شویم. درک می‌کنیم که والدین ما هم مثل بقیه انسان‌ها بی‌نقص نبودند.
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۰
آرزو داشتم بدانم پدر و مادرم جوانی‌هایشان را چگونه به خاطر سپرده بودند. آیا زمانی که بچه بودند و در شهر کوچکی در کلمبیا زندگی می‌کردند، می‌دانستند چه جایگاهی در دنیا دارند یا در آینده، چه جایگاهی خواهند داشت؟ حاضرم هر چه را دارم بدهم تا یک ساعت با پدرم در نه‌سالگی‌اش که بازیگوش بود حرف بزنم. یا با مادرم در یازده‌سالگی و زمانی که دختر مصمم و بااراده‌ای بود، سخن بگویم. بی‌شک، هیچ کدام خبر نداشتند که چه آینده‌ای در انتظارشان بود. در پس ذهنم، به این فکر می‌کنم که نکند آن‌ها را درست نشناختم. تأسف می‌خوردم که چرا پیرامون لحظه‌های خوب زندگی‌شان، افکار خصوصی‌شان، بزرگ‌ترین آرزوها و ترس‌هایشان بیشتر نپرسیدم و بیشتر ندانستم.
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۰
فوت دومین والد مانند این است که شبی با تلسکوپ به آسمان نگاه کنیم و ستاره‌ای را که همیشه در نقطه‌ای از آسمان بود نبینیم. پدر و مادر که می‌میرند، اعتقادات، عادات، رفتار و مناسکشان، چه کوچک و چه بزرگ، با آن‌ها از بین می‌رود. تنها چیزی که می‌ماند طنین یک پژواک است. من هر بامداد وقتی دوش می‌گیرم و بعد از آن با حوله پشتم را خشک می‌کنم، به پدرم فکر می‌کنم. او کسی بود که این طرز خشک کردن پشت را به من آموخت. شش‌ساله بودم و نمی‌توانستم پشتم را خشک کنم. هنوز، اغلب آموزه‌ها، نصیحت‌ها و توصیه‌هایش در ذهنم مانده‌اند. یکی از بهترین آموزه‌هایش این بود: «نسبت به دوستانت بخشنده باش تا آن‌ها هم تو را ببخشند.»
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۰
سعی کرده‌ام زندگی‌ام را با قانونِ کمتربیان‌شده ولی بی‌عیب‌ونقص آن‌ها اداره کنم: «هرگز ناراست مباش و هرگز به راه کج مرو.»
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۰
من و برادرم خانواده تشکیل داده‌ایم. در این خانواده‌ها و در خانه‌های ما بخش مهمی از فرهنگ والدینمان جاری است. بخشی از این فرهنگ با فرهنگی آمیخته شده که همسرانمان از تبار خود به این خانه آورده یا نیاورده‌اند. این آمیختگی‌ها و ترمیم‌ها طی سالیان ادامه خواهند یافت. زندگی لایه‌های تازه‌ای بر لایه‌های حیات پدران و مادرانمان خواهد افزود. این لایه‌گذاری‌ها آن‌قدر ادامه خواهند یافت تا اینکه نسلی زاده شود که وجود پدر و مادرهای ما را به یاد نیاورد. امروز، تقریباً در سنی‌ام که وقتی پدرم در آن سن بود، از او پرسیدم شب‌ها بعد از خاموش کردن چراغ و رفتن به بستر، به چه‌چیزی فکر می‌کند. امروز، من هم مثل او نگران نیستم. اما زمان را بیشتر و بهتر از هر وقت دیگری می‌شناسم. فعلاً اینجا هستم و در فکر آن‌ها.
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۰
سال‌خوردگان هم زیبا هستند. مگر نه؟