«اصلاً عشقی به خدا نداری؟»
«بعضی شبها ازش میترسم.»
«باید عاشقش بشی.»
«من زیاد عاشق نمیشم.»
گفت: «چرا، میشی. چیزی که دربارهٔ شبها میگی. این عشق نیست. فقط حرص و تعصبه. وقتی عاشق باشی، دوست داری کاری برای عشقت انجام بدی. دوست داری فداکاری کنی. آرزوی خدمتگزاری داری.»
«من عاشق نیستم.»
«چرا هستی. میدونم که هستی. و بنابراین خوشبخت خواهی بود.»
«من خوشبختم. همیشه خوشبخت بودم.»
«این داستانش فرق میکنه. تا وقتی به دستش نیاری، چیزی ازش نمیفهمی.»