جملات زیبای کتاب ورای ممکن | طاقچه
تصویر جلد کتاب ورای ممکن
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب ورای ممکن

زندگی من در محدوده مرگ

نوع کتاب
۴.۴ امتیاز(از ۱۷ رأی)
انتشارات: 
نشر نون

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
شمع
۷
من عقیده‌ای داشتم. برای شکست خوردن به این دنیا نیامده بودم.
abbas5549
۴
با اینکه که من به هیچ خدایی وابسته نبودم، به قدرت دعا کردن باور داشتم. همچنین، دوست داشتم با طبیعت ارتباط برقرار کنم و زمانی که مراسم پوجا به پایان رسید، از تیم فاصله گرفتم تا به قلۀ آناپورنا خیره شوم و از دیدن آن لذت ببرم
Narges
۴
به‌طور دائم از محدودۀ راحتی خودم فاصله گرفته بودم و درد و رنج بسیار زیادی را متحمل شده بودم. درنهایت، قدرت ذهنی از قدرت فیزیکی بااهمیت‌تر بود.
abbas5549
۲
اما برای من موقعیت و چالشی بود که به جهانیان ثابت کنم که هر چیزی، تأکید می‌کنم هر چیزی، امکان دارد اگر یک فرد ذهن و قلبش را در آن مسیر قرار دهد.
حامد
۲
مارک تواین، نویسندۀ برجستۀ آمریکایی، گفته بود که اگر فردی قصد دارد یک قورباغه را بخورد، بهتراست این کار را اول صبح انجام دهد. اما اگر لازم است دو قورباغه خورده شوند، بهتر است قورباغۀ بزرگ‌تر اول خورده شود. به عبارت دیگر: سخت‌ترین کار را از راه کنار بزن.
الهام خانم
۲
اگر صبح از خواب بیدار می‌شدم و به خودم می‌گفتم که باید سیصد تا شنا بروم، مطمئناً این کار را می‌کردم، چون اگر از آن کار صرف‌نظر می‌کردم، معنی‌اش این بود که تعهدی ندارم و تعهد نداشتن به قراردادهای فردی باعث شکست می‌شود.
abbas5549
۱
تشبیهی که پیش از این برای تمرکز کردن استفاده کرده بودم دربارۀ این است که تا جایی که ممکن است هوشیار و کارآمد باشیم بدون اینکه صددرصد روی یک کار متمرکز باشیم، همان‌گونه که یک راننده می‌تواند در بزرگراه هم‌زمان براند و با نفر کناری صحبت کند.
abbas5549
۱
وقتی موقعیت‌هایی که به خطر مرگ بسیار نزدیک بودند، مانند حادثه نانگاپاربات، پیش می‌آمد از آن‌ها نمی‌گریختم، بلکه با آن‌ها رودررو مبارزه می‌کردم.
abbas5549
۱
یک کوه‌نورد باید به توانایی‌های خودش اعتماد داشته باشد. اعتمادبه‌نفس در کوهستان همه‌چیز بود و من کاملاً از آن آگاه نبودم.
abbas5549
۱
تجربۀ بسیار تلخی با بیماری حاد ارتفاع قبل از صعود به اورست داشتم و انگشتان دست و پایم از سرما یخ زده بودند. اما اولین نگاه به نور خورشید از میان قله‌های رفیع همه‌چیز را تغییر داد. نیروی اورست از تاریکی به روشنایی گروید، از مرگ به زندگی، و من می‌دانستم که به خانه خواهم رسید.
abbas5549
۱
با برداشتن گامی کوچک و حرکتی ساده توان روانی و ذهنی بسیار زیادی ایجاد می‌شد، چون همان حرکت کوچک نشان‌دهندۀ میل و اشتیاق بود. همان‌گونه که مرتب کردن رختخواب در صبح نشان‌دهندۀ آغاز یک روز نو بود
abbas5549
۱
به‌نوعی این پروژه روندی اکتشافی بود؛ نه‌تنها روی کوهستان در حال اکتشاف بودم، بله درون خودم را نیز می‌جستم و کشف می‌کردم. با صعود به مرتفع‌ترین چهارده قلۀ جهان قصد داشتم خود را بیابم که چه کسی هستم. می‌خواستم بدانم که حد و مرز توانایی‌های فیزیکی و ذهنی‌ام کجاست.
Narges
۱
چون هدفم بسیار سخت و غیرواقعی به نظر می‌رسید، ولی فقط به این علت که هیچ‌کس تا آن روز نتوانسته بود چنین کاری را انجام دهد. اما تصور سفر به ماه و فضانوردی نیز پیش از اینکه اتفاق بیفتند ناممکن بود. در ابتدای قرن بیستم، ایدۀ اینکه فردی روی کرۀ ماه قدم بگذارد خواب و خیالی کودکانه به نظر می‌رسید و چنین سفرهای خیالی‌ای فقط در کتاب‌های ژول ورن یافت می‌شد. اگر به نیل آرمسترانگ می‌گفتند که رؤیایش دست‌یافتنی است، آیا قبول می‌کرد؟ هرگز.
کتاب دوست
۱
آیا در آن لحظات کوتاه از مرگ هراس داشتم؟ به‌هیچ‌وجه! من مرگ را به ترس و واهمه در هر وضعیتی ترجیح داده بودم؛ به‌خصوص وقتی برای جلو راندن مرزهای توانایی بود و هر چیزی که برای انسان و توانایی‌اش غیرممکن به نظر می‌رسید.
حامد
۱
‫بهتر از هر فرد دیگری می‌دانستم که طبیعت به شهرت، سن، جنسیت، یا تجربۀ هیچ فردی اهمیت نمی‌دهد.
M
۱
هر کوه‌نوردی برای هدف و دلیل خاصی به سمت یک قلۀ هشت هزار متری می‌آید. برخی از آن‌ها آلپینیست‌هایی حرفه‌ای هستند که تمایل دارند توانایی‌های خود را بیازمایند و افزایش دهند. دیگران نیز دلایل خاص خودشان را دارند. برخی برای بنیادهای خیریه پول جمع می‌کنند. بسیاری از افراد از یک سفر استفاده می‌کنند تا بر عوارض روحی و روانی بعد از یک حادثه غلبه کنند یا بهبودی از یک حادثه یا بیماری بسیار سخت مانند سرطان را جشن بگیرند. دیگران به دنبال ثبت رکورد شخصی یا رکوردهای دست‌نیافتنی بزرگی هستند.
M
۱
وقتی در یک جنگل خسته می‌شویم می‌توان استراحت کرد و زنده ماند. در یک صحرای برهوت می‌توان روزها بدون آب و غذا سر کرد، فوراً نخواهی مرد، اما مرگ در کوهستان به‌سرعت رخ می‌دهد و تسلیم یا تردید فقط باعث توقف شما می‌شود و توقف هم به معنای یخ زدن و مرگ است.
M
۱
یک بار هم در ارتفاع بالا با دندان درد شدیدی صعود می‌کردم و فشار هوا باعث شد پرشدگی یکی از دندان‌هایم فشار بیشتری به داخل دندان بیاورد (برخی کوه‌نوردان حتی از این گلایه کرده‌اند که پرشدگی دندان‌هایشان در ارتفاع بالا از داخل دندان خارج شده است).
M
۱
وقتی با درد دست‌وپنجه نرم می‌کردم، اغلب تلاش می‌کردم درد بزرگ‌تری ایجاد کنم و بنابراین درد اولی را فراموش می‌کردم. درد اولی را با دردی بالاتر تعویض می‌کردم که ورای تحمل من بود. اگر در تمرین‌های نظامی کوله‌پشتی‌ام بسیار سنگین بود، با سرعت بیشتری می‌دویدم. حالا دردی که در کمرم احساس می‌کردم با درد شدیدتری در زانوهایم تعویض شده بود.
katy
۱
امیدواری حکم خدا را دارد
الهام خانم
۱
در تمامی مدت تمرین با شک و تردید مبارزه می‌کردم.
الهام خانم
۱
هر روز به خودم می‌گفتم: «امروز صددرصد توانم را صرف خواهم کرد. نگرانی‌هایم را دربارۀ فردا به فردا موکول خواهم کرد. وقتی فردا از راه رسید.»
شمع
۰
وقتی با کوه‌نوردان بزرگ مقایسه شدم و با تجربۀ آن‌ها در کوه‌نوردی مورد قضاوت قرار گرفتم، به نظر می‌رسید که بی‌تجربه و مبتدی‌ام. فقط چند سال قبل صعود به قله‌های بالای هشت هزار متر را آغاز کرده بودم، ولی به‌سرعت به یک غول در ارتفاع تبدیل شدم و علت آن را بیشتر فیزیک جسمانی قوی و بالای خود می‌دانستم.
abbas5549
۰
خورشید بر فراز هیمالیا بالاتر می‌آمد و برف روی قله‌ها را با اشعه‌های نارنجی و صورتی آب می‌کرد و به نظر می‌رسید که ابرهای نازک ارتفاع‌های پایین‌دست را می‌سوزاند. پرچم‌های دعای نپالی پشت سرم تاب می‌خوردند. در آن لحظه بالاترین انسان در کرۀ زمین بودم و آن لحظه برایم مانند معنای زندگی بود
abbas5549
۰
امنیت شغلی‌ای که مردم در «جهان واقعی» به آن می‌اندیشیدند و آرزویش را داشتند. اما من مانند اغلب مردم نبودم. جهان واقعی من جای دیگری بود و مفهوم دیگری داشت. یک کودک فقیر در کشور نپال بودم و اگر لازم بود، می‌توانستم در یک چادر کوچک بقیۀ عمرم را بگذرانم
abbas5549
۰
قدرت شفابخش طبیعت را درک کردم. بودن در کوهستان و طبیعت و محیطی که نژاد و مذهب و رنگ پوست و جنسیت هیچ اهمیتی نداشت حس بسیار خوبی بود. فقط انسان‌ها هستند که تعصب دارند. کوهستان‌ها بی‌طرف‌اند. هیچ قضاوتی در کار نبود.
abbas5549
۰
یک یا دور روز مانده به اولین صعود ما برای ثابت‌گذاری مسیر، تیممان مراسم «پوجا» را برگزار کرد. این جشنی نپالی بود که با یک راهب بودایی انجام می‌گرفت. در این مراسم تیم‌ها برای موفقیت و سلامتی به خدای کوهستان دعا می‌کردند. میوۀ سرو کوهی سوزانده می‌شد، برنج به آسمان پرتاب می‌شد، و علم‌های پرچم‌های دعا برافراشته می‌شدند به امید اینکه آن خدا به کوه‌نوردان مسیری بی‌خطر تا قله اعطا کند و آن‌ها را از شرّ بهمن‌های مرگ‌بار و سقوط در شکاف‌های یخی عمیق در امان نگاه دارد.
abbas5549
۰
مادرم همه‌چیز من بود. او مرا به چیزی که هستم تبدیل کرده بود و از اینکه مجبور بودم او را رها کنم بیزار بودم.
abbas5549
۰
با خودم تکرار می‌کردم: «تو یه قهرمانی. می‌تونی این کار رو انجام بدی.» داستان‌هایی را که دربارۀ محمدعلی کلی شنیده بودم به‌یاد می‌آوردم. حتی در سال‌های پیری و ناتوانی هرگز به شکست و ناتوانی فکر نکرد. یوسین بولت هم مانند محمدعلی هرگز هنگام شرکت در مسابقات المپیک و کسب مدال طلا به شکست فکر نکرد. در کمپ اصلی هر کوه سعی می‌کردم مانند آن‌ها بیندیشم و هرگز به این نیندیشیدم که قله‌ای که بالای سرم قرار دارد دور از دسترس است. به خودم می‌گفتم که قله آنجاست تا فتح شود.
abbas5549
۰
ارتباط خنده‌آوری با ترس داشتم. یک جوک معروف وجود داشت که می‌گفت سربازان گورخا هرگز از هیچ چیزی هراسی ندارند، اما واقعیت چیز دیگری بود. ترسیدن بخشی از ذات انسان است. ما فقط آموخته بودیم چگونه تأثیرات مخرب آن را مدیریت کنیم. به‌جای اینکه اجازه دهیم احساسات منفی ما را فلج کنند، ترس را به نیرویی الهام‌بخش و انگیزشی مبدل می‌کردیم. در زمان‌های دیگر از ترس برای یادآوری اهمیت اصلی مأموریت خود و ارزش حفظ آرامش خود بهره می‌جستیم.