جملات زیبای کتاب کجاوه سخن | طاقچه
تصویر جلد کتاب کجاوه سخنsubscriptionAvailable

کتاب کجاوه سخن

نوع کتاب
۵.۰ امتیاز(از ۱۰ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
سیّد جواد
۲۵
قلم به دست گرفتم که حرف حق بنویسم هر آنچه می‌نتوان گفت، بر ورق بنویسم قسم به جان قلم خورده‌ام که نای قلم را به دست گیرم و تا آخرین رمق بنویسم
سیّد جواد
۱۳
شنیده‌ام که بهشت، آن کسی تواند یافت که آرزو برساند به آرزومندی
Fereshte
۱۱
چشم‌های تو به من می‌بخشد شورِ عشق و مستی و تو چون مصرع شعری زیبا، سطرِ برجسته‌ای از زندگی من هستی
سیّد جواد
۱۱
دل بردی از من به یغما ای ترک غارتگر من دیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سر من (حکیم صفای اصفهانی)
سیّد جواد
۹
دل بردی از من به یغما ای ترک غارتگر من دیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سر من (حکیم صفای اصفهانی)
Fereshte
۹
از شعله عشق هر که افروخته نیست با او سَرِ سوزنی دلم دوخته نیست گر سوخته‌دل نه‌ای ز ما دور که ما آتش به‌دلی زنیم کان سوخته نیست
Fereshte
۹
به رویش آشنا کردم نگه، آهسته آهسته چو آن طفلی که می‌افتد به ره، آهسته آهسته ز بی‌صبری گره در رشته می‌افتد تحمل کن برآید یوسف مصری ز چَهْ، آهسته آهسته به چشمت گو عنان ترکتازی را نگه دارد جهانگیری کند شه با سپه، آهسته آهسته
سیّد جواد
۹
نگاه کن که نریزد، دهی چو باده به دستم فدای چشم تو ساقی، به هوش باش که مستم (یغمای جندقی)
سیّد جواد
۸
کی رفته‌ای ز دل که تمنا کنم تو را کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را (فروغی بسطامی)
Fereshte
۸
کودک چشم من از قصۀ تو می‌خوابد.
Fereshte
۷
در نهانخانۀ جانم گل یاد تو درخشید
Fereshte
۷
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس برو آنجا که تو را منتظرند. قاصدک! در دل من، همه کورند و کرند. دست بردار از این در وطنِ خویش غریب
sadeghi
۷
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند که برونِ دَر چه کردی که درون خانه آیی
sadeghi
۷
بی‌همگان به سر شود، بی‌تو به سر نمی‌شود داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود
سیّد جواد
۶
نگاه کن که نریزد، دهی چو باده به دستم فدای چشم تو ساقی، به هوش باش که مستم (یغمای جندقی)
سیّد جواد
۶
زمانه پندی آزادوار داد مرا زمانه را چو نکو بنگری همه پند است به روز نیک کسان گفت تا تو غم نخوری بسا کسا که به روز تو آرزومند است
سیّد جواد
۶
عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده حیران شد و بگرفت به دندان سرانگشت گفتا که که را کشتی تا کشته شدی زار تا باز کجا کشته شود آن که ترا کشت انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت
sadeghi
۶
ای مردمان بگویید آرام جان من کو راحت‌فزای هر کس، محنت‌رسان من کو نامش همی نیارم بردن به پیش هر کس گه‌گه به ناز گویم سرو روان من کو هر کس به خانمانی دارند مهربانی من مهربان ندارم نامهربان من کو
sadeghi
۵
ای خدای پاک بی‌انباز و یار دست گیر و جرم ما را درگذار هم دعا از تو اجابت هم ز تو ایمنی از تو مهابت هم ز تو
sadeghi
۵
روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود به کجا می‌روم آخر ننمایی وطنم مانده‌ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا یا چه بودست مراد وی از این ساختنم
sadeghi
۴
دلا تا تو ز من دوری نه در خوابم نه بیدارم نشان بیدلی پیداست از گفتار و کردارم
sadeghi
۴
عشق، دریایی کرانه ناپدید کی توان کردی شنا ای هوشمند عشق را خواهی که تا پایان بری بس که بپسندید باید ناپسند زشت باید دید و انگارید خوب زهر باید خورد و انگارید قند
sadeghi
۴
ای تن جزع مکن که مجازیست این جهان وی دل غمین مشو که سپنجیست این سرای گر عزّ و ملک خواهی اندر جهان مدار جز صبر و جز قناعت دستور و رهنمای
sadeghi
۴
از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن فردا که نیامدست فریاد مکن برنامده و گذشته بنیاد مکن حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
sadeghi
۳
دلا با تو وفا کردم کزین بیشت نیازارم بیا تا این بهاران را به شادی با تو بگذارم
sadeghi
۳
عجب مدار که نامرد مردی آموزد از آن خجسته‌رسوم و از آن ستوده‌سیر به چندگاه دهد بوی عنبر آن جامه که چند روز بماند نهاده با عنبر
sadeghi
۳
ای دیر به‌دست‌آمده بس زود برفتی آتش زدی اندر من و چون دود برفتی چون آرزوی تنگدلان دیر رسیدی چون دوستی سنگدلان زود برفتی زان پیش که در باغ وصال تو دلِ من از داغ فراق تو برآسود برفتی
sadeghi
۲
در دیدۀ دل جلوه‌گرت می‌بینم هر لحظه به شکل دگرت می‌بینم هر بار که در دیدۀ دل می‌نگری از بار دگر خوب‌ترت می‌بینم
sadeghi
۲
در خطا دیرگیر و زودگذار در سخا سخت‌مهر و سست‌مهار صبر کن بر سیاست ای جاهل تا شوی سایس ولایت دل آنکه زهرت دهد بدو ده قند وانکه از تو برد بدو پیوند آنکه سیمت نداد زر بخشش آنکه پایت برید سر بخشش تا شوی در جهان وصل و فراق دفتری از مکارم اخلاق
sadeghi
۲
نیکی و بدی که در نهاد بشر است شادی و غمی که در قضا و قدر است با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است