جملات زیبا از متن کتاب کوچه‌ نقاش‌ها: خاطرات سیدابوالفضل کاظمی | طاقچه
تصویر جلد کتاب کوچه‌ نقاش‌ها: خاطرات سیدابوالفضل کاظمیsubscriptionAvailable

کتاب کوچه‌ نقاش‌ها: خاطرات سیدابوالفضل کاظمی

۴.۶(از ۷۰ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
راحله صبوری
categoryدسته‌بندی: 
دفاع مقدس

قیمت:

۷۵۴,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

دکتر چمران همیشه به ما تذکر می‌داد و می‌گفت: «می‌دونم شما جوون هستین و جسماً می‌طلبه که زیاد بخورین؛ اما کم خوردن، اولین درس خودسازیه. وقت ناهار و شام، دنبال غذا ندویین و نگین پس ناهار من چی شد. اگه یه روز ناهار نخوردین یا به شما غذا نرسید، بذارین به حساب ریاضت تن و خودسازی. تو غذا خوردن، انگشت‌نما نباشین؛ تو معنویت شهره باشین. »
علی(م)
۴۱
مادر همیشه می‌گفت: «درِ خونه‌ی مرد باید با یک هُل باز بشه. مردم به روی باز می‌آن تو خونه‌ی آدم، نه به سفره‌ی دراز. »
*رمضانی*
۲۰
آن حسینی که خدا کرده دو صد تحسینش او امیر است و بود خلق جهان مسکینش آب، مهریه‌ی زهرا و لب شط فرات تشنه جان داد که تا زنده بماند دینش...
هاشم
۱۵
حاج محمد یک حرفی زد که باید با طلا توی آسمان بنویسند. گفت: «سید، دعواهامون هم برای خدا بود. »
کتابخون
۱۴
دکتر چمران همیشه به ما تذکر می‌داد و می‌گفت: «می‌دونم شما جوون هستین و جسماً می‌طلبه که زیاد بخورین؛ اما کم خوردن، اولین درس خودسازیه. وقت ناهار و شام، دنبال غذا ندویین و نگین پس ناهار من چی شد. اگه یه روز ناهار نخوردین یا به شما غذا نرسید، بذارین به حساب ریاضت تن و خودسازی. تو غذا خوردن، انگشت‌نما نباشین؛ تو معنویت شهره باشین. »
سعید
۱۲
واقعاً وای به آن وقتی که توی جنگ، دلهره و خوف به جان نیرو بیفتد. اگر یک نفر عقب برود، یک میلیون نیرو هم که باشند، قلقلکشان می‌آید که عقب بنشینند.
shariaty
۱۰
ما اومدیم بگیم نود درصد شهدا و رزمنده‌ها، از هیئت‌ها هستن. این هیئت‌های محلی، جبهه رو اداره کردن. حتی یه درصد از سیاسیون هم تو جبهه خودشون رو نشون ندادن. دانشگاهی و دکتر و مهندس هم اگه بوده، هیئتی بوده و از هیئت محلش اومده جنگ. غیرت و هنرنمایی بچه‌های هیئت اگه نبود، این شهر، شهر نبود و ما هم الان این‌جا نبودیم...
خوشی
۱۰
ابراهیم هادی همیشه عادت داشت سر وقت اذون بگه. در حینی که ابرام اذون می‌گفته، قناسه‌زن عراقی با تیر مستقیم می‌زنه تو گلوی ابرام و ابرام می‌افته.
shariaty
۹
مسئول اطلاعات عملیاتش، ابراهیم هادی، یل جنگ بود که تیر خورده بود.
shariaty
۸
صبح، آفتاب نزده کله‌پاچه‌ جا افتاده بود. سر صبحانه، بچه‌ها گفتند که در یکی از روستاهای اهواز، یک مرغ سخنگو پیدا شده و یک جوری صدا می‌دهد و انگار می‌‌گوید: «وای حسین کشته شد».
shariaty
۸
یک روز در همان قهوه‌خانه‌ی مشدعلی، یک نفر می‌آید پیش آقا و می‌گوید: «آسیدتراب، دستم خالیه. » آقا بی‌هیچ حرفی دست در جیبش می‌کند و دو تومن به او می‌دهد. یک نفر به آقا می‌گوید: «آقا، بهش پول نده؛ این یارو عملیه. » آقا می‌گوید: «تو از کجا مطمئنی؟ » طرف می‌گوید: «من می‌دونم؛ همه‌ی محل هم می‌دونن! » آقا می‌گوید: «خُب، عملی باشه؛ حالا برو صداش کن. » عملی را صدا می‌زنند. آقا به او می‌گوید: «نمی‌دونستم عملی هستی. این دو تومن، خرج عملت. اون که اول بهت دادم، خرج زن و بچه‌ت. »
z.gh
۸
هر شب ستاره‌ای به زمین می‌کشند و باز این آسمان غم‌زده غرق ستاره‌هاست
دریا
۸
سربلندی در جهان خواهی اگر، یکرنگ باش / قالی از صدرنگ بودن زیر پا افتاده است. »
zahra.n
۷
رفتم شهر، یک تلفن پیدا کردم و زنگ زدم به خانه‌ی آقا‌عباس. پسرش گوشی را برداشت و گفت: «بابام خونه‌ست. داشتیم براش ‌آش پشت‌پا می‌پختیم که دیدیم اومد. » این هم از آقاعباس که یک روز بیشتر در منطقه نماند. نیتش اما خیر بود.
shariaty
۵
سلاح مرا به یکی از بچه‌ها داد و آرپی‌جی او را داد به من و من، بی‌حرف و معطلی، گلوله را گذاشتم نوک قبضه و نشانه رفتم و چکاندم. گلوله رفت و مولایی خورد به تانک؛ اما اثر نکرد. مثل توپ لاستیکی کمانه کرد و افتاد یک طرف دیگر. چند گلوله‌ی دیگر زدم که همه‌اش بی‌اثر بود.
shariaty
۵
ابرام هادی، مسئول اطلاعات عملیات، با گرمی و خوشرویی از من استقبال کرد. ابراهیم، معلم آموزش و پرورش بود؛ ورزشکار عارف و پهلوانی که لنگه‌اش را در جنگ کم داشتیم. او مربی والیبال بود و برای خیلی‌ها معلم اخلاق. با این‌که وضع مالی خوبی داشت، افتاد توی وادی خودسازی و عرفان. برای رفت و آمد توی شهر، اتوبوس سوار می‌شد. روزها می‌رفت بازار، بغل باربرها می‌ایستاد، بار می‌برد تا جسم و روحش ساخته شود و کبر و غرور بر او غلبه نکند. اوستای اطلاعات عملیات بود و تیمی قوی از زبدگان اطلاعات را دور خودش جمع کرده بود.
shariaty
۵
آقای حق‌شناس درباره‌ی کوه سنگ عقیق و راهگشایی آن صحبت کردند و گفتند: «عقیق، اولین کوهی است که به حقانیت علی گواهی داده... »
zahra.n
۴
مهدی خندان، بچه‌ی لواسان بود. آن موقع، ۲۳ ـ ۲۴ ساله بود و پاسدار رسمی سپاه؛ از آن شرهای قبل از انقلاب؛ باصفا، جیگردار و بسیار شوخ‌طبع. پشت پیرهنش نوشته بود: «مهدی خندان ها ها ها... ».
کتابخون
۴
«وقتی رسیدم خدمت امام، ایشون چند ثانیه به صورت من خیره شد و گفت: “مصطفی، تو هنرمندی؛ هنرمند باید یه‌رنگ باشه. گرون‌ترین قالی رو ببین؛ چون چندرنگه، باید زیر پا باشه. اما آسمون رو ببین که از همه بالاتره. چرا؟ چون یه‌رنگه. یه‌رنگی و صداقت، قانون عشقه. ”»
همسفر1398
۴
چو باید سرانجام در خاک رفت خوشا آن‌که پاک آمد و پاک رفت
z.gh
۳
مادر می‌گوید: «بزرگ‌تر، مثل نخ تسبیح می‌مونه. وقتی نخ پاره می‌شه، خانواده از هم می‌پاشه و دیگه شاه مقصود چند میلیونی، یک قرون هم نمی‌ارزه. »
z.gh
۳
مادر می‌گوید: «بزرگ‌تر، مثل نخ تسبیح می‌مونه. وقتی نخ پاره می‌شه، خانواده از هم می‌پاشه و دیگه شاه مقصود چند میلیونی، یک قرون هم نمی‌ارزه. »
zahra.n
۳
تو هنرمندی؛ هنرمند باید یه‌رنگ باشه. گرون‌ترین قالی رو ببین؛ چون چندرنگه، باید زیر پا باشه. اما آسمون رو ببین که از همه بالاتره. چرا؟ چون یه‌رنگه. یه‌رنگی و صداقت، قانون عشقه. ”»
zahra.n
۳
ما اومدیم بگیم نود درصد شهدا و رزمنده‌ها، از هیئت‌ها هستن. این هیئت‌های محلی، جبهه رو اداره کردن. حتی یه درصد از سیاسیون هم تو جبهه خودشون رو نشون ندادن. دانشگاهی و دکتر و مهندس هم اگه بوده، هیئتی بوده و از هیئت محلش اومده جنگ. غیرت و هنرنمایی بچه‌های هیئت اگه نبود، این شهر، شهر نبود و ما هم الان این‌جا نبودیم...
saba09
۳
دکتر چمران همیشه به ما تذکر می‌داد و می‌گفت: «می‌دونم شما جوون هستین و جسماً می‌طلبه که زیاد بخورین؛ اما کم خوردن، اولین درس خودسازیه. وقت ناهار و شام، دنبال غذا ندویین و نگین پس ناهار من چی شد. اگه یه روز ناهار نخوردین یا به شما غذا نرسید، بذارین به حساب ریاضت تن و خودسازی. تو غذا خوردن، انگشت‌نما نباشین؛ تو معنویت شهره باشین. »
زارع بیدکی
۳
هر جا بود، اگر صلاح می‌دید، در دل آتش و خون، خودش را بالای سر نیرو می‌رساند و کار را در دست می‌گرفت. نمی‌نشست توی قرارگاه، دور خودش بتون بکشد و نیروها را تنها بگذارد.
اکبر
۳
یک وقت‌هایی که توی سنگر با هم تنها می‌شدیم، می‌گفت: «همون‌قدر که مراقب لباس‌هات هستی کثیف نشن، باید مراقب چشم و دل و زبونت هم باشی؛ مراقب رفقات باشی. جسم و روح، با همن. هر کدوم خراب بشه، اون یکی رو خراب می‌کنه... »
سعید
۲
طرف، از آن سریش‌ها بود. فردا دوباره آمد و گفت: «حاجی، سلام. خیلی آشنایی. » ـ یا علی. ـ کجا مجروح شدی؟ ـ یه جایی. چرا می‌پرسی؟ ـ جون من بگو کجا مجروح شدی؟ ـ من اصلاً جبهه نبودم. ـ پس کجا بودی؟ ـ پریشب رفتم کافه‌ی افق طلایی، دعوام شد، یه نفر با قمه زد تو شکمم.
shariaty
۲
مادر همیشه می‌گفت: «درِ خونه‌ی مرد باید با یک هُل باز بشه. مردم به روی باز می‌آن تو خونه‌ی آدم، نه به سفره‌ی دراز. »
z.gh
۲
«درِ خونه‌ی مرد باید با یک هُل باز بشه. مردم به روی باز می‌آن تو خونه‌ی آدم، نه به سفره‌ی دراز. »
zahra.n
۲