یک روز بعدازظهر با یکی از دوستانم روی چرخوفلک نشسته بودیم که متوجه حضور یک میمون روی درخت آشوکا شدم؛ معمولاً میمونها روی درختهای کمارتفاعتر بازی میکنند - عاشق گووا هستند - اما آن روز میمونِ بالای سر ما در بلندترین نقطۀ درخت آشوکا نشسته بود. دوست کوچک ما در باز کردن یک موز به مشکل برخورده بود. وقتی متوجه این موضوع شدم زدم زیر خنده و حتی به میمون اشاره کردم. میمون با من چشمدرچشم شد، از درخت پایین آمد، یک سیلی در گوشم خواباند و دوباره بالای درخت برگشت. متعجب سرِ جایم خاموش نشسته بودم. دوستم خندۀ عصبی کرد. دیگر بچههای زمین بازی هم از این صحنۀ خندهدار به خنده افتاده بودند. در این فاصله میمون موفق شد موزش را پوست بکند و آن را بخورد.