
٪۳۰
Mahdizadeh
۴
دلشوره و نگرانی بدتر از همیشه، همهٔ وجودم را گرفته بود. شده بودم مثل طوفانزدهها؛ مثل مرغ پرکندهای که آرزو میکرد زودتر او را ذبح کنند!
الف. میم
۲
آخرین قرارِ من با او شد همان اولین مکان بعد از عقدمان؛ گلزار شهدا، همان قطعهای که با هم سلام دادیم و پیمان زندگیمان را محکم کردیم، قدم زدیم و شاید همین جایی که امروز مرقد او شده است، محل نشستن آن روزِ من و محمد بود.
الف. میم
۱
محمد ردپای شهادت را پیدا کرده بود؛ همان که وقتی میآید، زن و مرد نمیشناسد؛ همهٔ انسانهای پاک و منتظر را عاشق خودش میکند و محمد حالا عاشق شده بود و شهادت را دوست داشت؛ حتی از طاهره بیشتر.
fatemeh
۱
اما هر بار از او سؤال میکردم، چهرهاش نور میداد و با حال عجیبی دوباره میگفت: «طاهره، فقط عاقبت بخیری!» میگفتم: «آخه اینکه نمیشه. این همه آرزوهای دیگه هم من و تو داریم. خُب یه چیزای دیگه هم از امام رضا بخوایم. اونها که بخیل نیستن!» خوب که برایش منبر میرفتم، میگفت: «درسته، اما تنها آرزوی من اینه که عاقبت بخیر بشم.»
