ظاهر ما باهم فرق میکنه. پس ما افکار درونی هم رو درک نمیکنیم؛ اما با روشهای خودمون قدر همدیگه رو میدونیم. من به تو احترام میذارم.
کیمسین
غمگین بهنظر میرسید؛ جوریکه انگار چیزی که دنبالش میکرد، اندوه بود.
کیمسین
بهزودی خاطرات، تنها چیزهایی میشدند که داشت.
کیمسین
تو باید بری. فکر نمیکنی که باید گونهٔ خودت رو دنبال کنی و جهانهای دیگه رو ببینی؟ اگه من میتونستم پرواز کنم، هیچوقت اینجا نمیموندم. نمیدونم که چطوری بدون تو زندگی کنم؛ اما تو باید بری.
کیمسین
مشکلی برام پیش نمیآد. کلّی خاطرهٔ خوب دارم که من رو تنها نمیذارن.
کیمسین
«جوانه مادر گلهاست. نفس میکشه. در مقابل بارون و باد استوار میمونه. آفتاب رو نگه میداره و گلهای خیرهکنندهٔ سفیدی رو به وجود میآره. اگه بهخاطر جوانهها نبود، هیچ درختی وجود نداشت. یه جوانه جانبخشه.»
کیمسین
یک زندگی باارزش در یک لحظه به پایان رسیده بود؛ اما دنیا ساکت بود. درختان، ستارگان و سبزهها طوری ساکت بودند که انگار هیچچیزی ندیده بودند.
کیمسین
موقع رفتن سوگند خورد که هیچجا خانهای را برای همیشه انتخاب نکند.
کیمسین