جملات زیبای کتاب یادگاران؛ کتاب همت | طاقچه
تصویر جلد کتاب یادگاران؛ کتاب همت

کتاب یادگاران؛ کتاب همت

نوع کتاب
۴.۸ امتیاز(از ۹ رأی)
پدیدآورندگان: 
مریم برادران
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
🍃🌷🍃
۵۷
«وقتی تو رو می‌بینم، احساس می‌کنم باید دو رکعت نماز شکر بخونم.»
omid
۱۷
توی جبهه این‌قدر به خدا می‌رسی، می‌آی خونه یه خورده ما رو ببین. شوخی می‌کردم. آخر هر وقت می‌آمد، هنوز نرسیده، با همان لباس‌ها می‌ایستاد به نماز. ما هم مگر چه‌قدر پهلوی هم بودیم؟ نصفه شب می‌رسید. صبح هم نان و پنیر به دست، بندهای پوتینش را نبسته، سوار ماشین می‌شد که برود. نگاهم کرد و گفت «وقتی تو رو می‌بینم، احساس می‌کنم باید دو رکعت نماز شکر بخونم.»
🍃🌷🍃
۱۳
مادر آب پاشید پشت پای او. ابراهیم برگشت. دستش را بالا آورد و دوباره خداحافظی کرد. رو که برگرداند، دل مادر ریخت
SARA
۱۲
وقتی مریض می‌شدیم، چه‌قدر بالای سرمان گریه می‌کرد. آدم خجالت می‌کشید زنده بماند. می‌گفتم «حالا از این مریضی نمی‌میریم که.» گریه می‌کرد.
SARA
۱۱
وقتی می‌گفت فلان ساعت می‌آیم، می‌آمد. بیش‌تر اوقات قبل از این‌که زنگ بزند، در را باز می‌کردم. می‌خندید
SARA
۱۰
رفته بود بیمارستان پاوه، سرکشی. مجروح که آورده بودند، به‌ش دیر رسیده بودند. فوری رئیس بیمارستان را عوض کرد.
esmail
۳
از وقتی این ظرف‌های تفلون را خریده بودیم، چند بار گفته بود «یادت نره! فقط قاشق چوبی به‌ش بزنی.» دیگر داشت به‌م بر می‌خورد. با دل‌خوری گفتم «ابراهیم! تو که این‌قدر خسیس نبودی.» برای این که سوء تفاهم نشود، زود گفت «نه! آدم تا اون‌جا که می‌تونه، باید همه چیز رو حفظ کنه. باید طوری زندگی کنه که کوچک‌ترین گناهی نکنه.»
esmail
۳
هوا سنگین بود. هیچ‌کس خودش نبود. حاجی پشت آمبولانس بود و فرمان‌ده‌ها و بسیجی‌ها دنبال او. حیفم آمد دوکوهه برای بار آخر، حاجی را نبیند. ساختمان‌ها قد کشیده بودند به احترام او. وقتی برمی‌گشتیم، هر چه دورتر می‌شدیم، می‌دیدم کوتاه‌تر می‌شوند. انگار آن‌ها هم تاب نمی‌آورند.
esmail
۲
همه می‌خواهند بمانند، حتا آن‌هایی که با آمدن و رفتنشان فقط صفری به صفرهای هستی اضافه می‌کنند. زندگی هرکس، تلاش او برای این ماندگاری است.