جملات زیبای کتاب داستان های کوتاه | طاقچه
تصویر جلد کتاب داستان های کوتاه

بریده‌هایی از کتاب داستان های کوتاه

۳٫۰
(۶)
انتخاب زنی از خانه خود بیرون آمد و سه پیرمرد با ریش‌هایی سپید و بلند را در حالی که در فضای جلوی خانه نشسته بودند مشاهده کرد. زن گفت:‌ «فکر نمی‌کنم شما را بشناسم، اما باید گرسنه باشید، بفرمایید داخل و غذایی میل کنید.» آنها پرسیدند: «آقای خانه تشریف دارند؟» زن گفت: «نه، رفته بیرون.» پیرمردها گفتند: «پس ما نمی‌توانیم داخل شویم.»
کاربر ۴۳۸۹۸۵۶
هوسای چنین می‌گوید:‌ «به من بگو قلبت در گرو کیست، تا به تو بگویم چگونه انسانی هستی.»
Ho3ein Mosavi