
بریدههایی از کتاب چشم هایم؛ در اورشلیم
۴٫۳
(۲۴)
راحیل یکی از آن پوزخندهای تنفرانگیزش را بر لب آورد و گفت: «من هم یه روز میمیرم؛ مثل تو، مثل بقیه.» و بعد با لحنی فیلسوفمآبانه ادامه داد: «مرگ از ما آغاز نشده و با ما هم به پایان نمیرسه.»
طهورا
«تو مکن تهدیدم از کشتن که من
تشنۀ زارم به خونِ خویشتن
گر بریزد خون من آن دوسترو
پایکوبان جان برافشانم برو
اِقتلونی اِقتلونی یا ثَقات
اِنَّ فی قَتلی حَیاتاً فی حَیات
یا مُنیر الخَد یا روح البَقا
اِجتذِب روحی وجَد لی باللقا
لی حَبیب حُبُّه یَشوی الحَشا
لو یشا یَمشی علی عَینی مَشی.»
melika
و من با فرماندهام عهد کرده بودم تا انتقامش را نگیرم گریه نکنم. با او عهد کرده بودم تا جان در بدن دارم برای آزادی الاقصی بجنگم و هرچه دارم فدا کنم؛ همانطور که او خود عزیزترینهایش را فدا کرده بود
طهورا
آنچه میآید، قصۀ اندوه است
از امروز و دیروز...
دستآویزی برای بیان دردها
فردا را، میدانم
به فرو نشاندن خشم دلها
خواهد آمد...
مجنون الرضا
چهرههای جهانی و رسانهای و فریبندهشان افکاری شوم بود که طی سالها با آن آشنا شده بودم. تمایل و حتی وابستگی بسیاری از ایشان به مافیاهای قدرت و ثروت و سکس، انکارناپذیر و بسیار دهشتناک بود. چهرههای بزکشده و نگاههای شهوتبارشان حالم را به هم میزد. مشتی ستارۀ رو به اضمحلال و اجسادی شبحمانند بودند که میاندیشیدند انسانند.
کاربر ۶۵۴۶۷۴۷
«این ماهوارۀ جنگی توان این رو داره که با امواج و اشعۀ پرقدرتش هر چیزی رو که بخواد، روی زمین هدفگیری کنه و بزنه. من حدس میزنم وقتی سفیر اسرائیلی از هدف قرار دادن مسجدالاقصی با امواج ماهوارهای گفته، داشته به این ماهواره اشاره میکرده.»
- «چطور؟»
سُهاد
سازمان بینالمللی بهسازی نژادی، در بیشتر کشورها نمایندگی داشت و برای خرید نمونههای منحصربهفردِ دیاِناِی پول خوبی میداد. آنها میخواستند به روش خودشان رفتهرفته ژنهای معیوب را از گردونۀ تولید نسل بشر خارج کنند و فرصت را در اختیار نسلی بگذارند که کمتر دچار بیماریهای ژنتیکی و وراثتی میشد.
سُهاد
برای جاسوس، لو رفتن ترتیب دیاِناِیهایش مصیبتی تمامعیار بود و آزمایشی ساده، مثلاً از بزاق دهان، میتوانست هویت اصلی او را برملا کند. اما از آنجا که من در تمام عمرم پیوسته در حال آزمودن غیرممکنها بودم، جسارت این را داشتم که بدون ترس از لو رفتنم، در قلب فرانسه با سفیر اسرائیل، چای و کیک بخورم و گپ دوستانه بزنم.
سُهاد
صدرا صورتم را در دست گرفت و به سمت خودش برگرداند. با کلمات و آوایی که روی هر جزءش تأکید میکرد و خیلی آهسته گفت: «محض رضای خدا خودت رو کنترل کن! تو مثلاً یکی از رهبرای ارشد جنبش آزادیبخشِ قدس هستی.»
- «باورم نمیشه چنین اتفاقی برای اون افتاده باشه.»
- «فرمانده بهم سپرده مأموریت رو همینجا تموم کنیم و برگردیم مقر.»
- «یه جایی نگه دار! میخوام پیاده شم.»
سُهاد
او را با بیرحمی کنار زدم. بعد از فرار با سارا از ایالات شرقی، فهمیده بودم که دیگر نمیتوانم همان بنجامین راحیل سابق باشم. فرمانده هم فهمیده بود. دستکاریهایی که روی مغزم انجام داده بودند، داشت روزبهروز تواناییهایم را تحلیل میبرد.
سُهاد
نمیدانستم اگر سارا هیچوقت به هوش نمیآمد، باید چه کار میکردم. پسرش چه میشد؟ هیچوقت جرئت نکرده بودم به او بگویم چقدر برایم عزیز است. زندگی و حرفهام به من آموخته بود که باید نسبت به احساساتم بیرحم باشم. همانطور که حورا به من میگفت، من ساکن تنهای سیارهای کوچک در دوردست بودم که فقط میتوانستم برای نپتون و پلوتون درددل کنم. من بعد از مرگ همسرم، درهای قلبم را به روی هر عشقی بسته بودم. و حالا، سارا داشت از دستم میرفت. آیا باید او را نزد خودم نگه میداشتم؟ فکر میکردم جایش نزد نیکولاس امن است. آه، چقدر غریب و دردناک! همیشه فکر میکردم این ساراست که باید مرا در خاک بگذارد.
سُهاد
گفتم: «اینکه میخوام جلوی این گروه رو بگیرم، خطرناکه دکتر؟»
خندید؛ نه به معنی واقعی و گفت: «نه... برای ما که هر روز صبحانه نون و خطر میخوریم، خیلی قابل توجه نیست. اون چیزی که منو میترسونه اینه که شما این حرفا رو باید توی جلسۀ مدیران ارشد مقر مطرح کنین. اینکه هنوز اونا رو رسماً توی تصمیمتون دخالت ندادین، خطرناکتر به نظر میرسه.»
به چشمهای رضوان که در شصتوسهسالگی هنوز برق نگاه مردی مقتدر و شکستناپذیر را داشت خیره شدم.
سُهاد
به رضوان گفتم: «دکتر! یادته چهار سال پیش وقتی میخواستم با سارا به نیویورک برم، روی چشمای اون چه جراحیای انجام دادی؟»
رنگ رضوان به وضوح پرید و این از نگاه تیزبین صدرا پنهان نماند. رضوان به اعتراض گفت: «دیگه دارم واقعاً نگران میشم فرمانده! وقتی شما از اون فرستنده صحبت میکنین، بوی خطر رو میشه استشمام کرد.»
فؤاد پرسید: «از چی صحبت میکنین؟»
رضوان نگاه سرزنشباری به من انداخت و نفسش را پرصدا بیرون داد.
- «شما بیش از اندازه به اون دختر فکر میکنین!»
رضوان عمداً میخواست با این حرفش مرا ناراحت کند. اما او راست میگفت. من بیش از اندازه به سارا فکر میکردم و همین هم باعث شده بود به یاد آن فرستندۀ ایمپلنت بیفتم
سُهاد
اهرم فشار خوبی برای متوقف کردن اوناست. خود یهودیها دیگه از جنگهای خانمانسوزی که رهبرانشون براشون به ارمغان میارن خسته شدن. این کار، تندروهای صهیونیست رو مقابل مردمِ خودشون قرار میده.
سُهاد
اینکه او به قسمتی از وجودم تبدیل شده بود که تحولم و تقلبم را رهبری میکرد، انکارناپذیر بود. او تداعیکنندۀ سیر من از عصیان به سوی تعادل و از نفرتِ انتقام به سوی عشق بود.
سُهاد
عجله داشت زودتر وارد بحث دربارۀ ریزتراشه شود، گفت: «من تصاویری رو که دکتر رضوان هفتۀ پیش برام ارسال کرده بود با اسکنِ سال گذشتۀ مغزتون مقایسه کردم. تغییرات عجیبی داره روی دیوارهش اتفاق میافته. این منو وادار کرد که اسکنهای سه سال پیش رو هم از پروندهتون دربیارم و نگاهی بهش بندازم.»
پروفسور، تصاویر چهارتاییِ آبیرنگی را که در نمایشگر ظاهر شده بود، یکییکی نشان داد و ادامه داد: «ببینین! اون داره با یه نظم خاصی تغییر میکنه.»
سُهاد
اون قسمت داره با نظمی کاملاً دقیق تغییر میکنه.»
- «شاید به خاطر فرو رفتن در جدارۀ شریان تغییر رنگ داده.»
- «نه... اون یه عمل مکانیکیه؛ اما تغییر رنگ دیواره به معنی تغییر ماده یا یه فعالیت شیمیایه. علاوه بر این، اگه با دقت نگاه کنین، میبینین که این تغییر دقیقاً در ساختمان ریزتراشهست، نه روی بدنۀ رگ.»
سُهاد
انگار آن تراشه قصد نداشت به هیچ نحو دست از سرم بردارد.
- «این تراشه در واقع یه میکروچیپ نیست، بلکه یک بیوچیپه. بیوچیپها در دل خودشون بخشی دارن که میتونه بدون نیاز به کنترلکنندههای بیرونی، عملکرد تراشه رو مدیریت کنه. لازمه که خودم یک بار دیگه از سرتون سیتی بگیرم. ما به نتایج خیلیخیلی دقیقتری نیاز داریم.
سُهاد
پرسیدم: «مگه شما هم اسم نوشتین؟»
- «تعجب نکن پسرم! مَثَل ما به مَثَل اون پیرزنی شبیهه که با دوک نخی به صف خریداران حضرت یوسف پیوسته بود تا نامِ اونو هم در تاریخ ببرن.»
سُهاد
بعد صدایش را پایین آورد و ادامه داد: «البته من یه نظر دیگه هم دارم. و اون اینه که این دستگاه کمی سیستم ایمنی بدنتون رو هم دستکاری میکنه تا گلبولهای سفید خون بافت ریزتراشه رو پس نزنه. اون دستگاه چهار ساله با موفقیت توی مغزتون جا گرفته. اون بیوچیپ جایی قرار گرفته که اگه برش داریم صدمۀ شدیدی به مغز میزنه.»
سُهاد
مدتها بود از علی خبر نداشتم. دیگر از اینکه کنترلش کنم خوشش نمیآمد. کنترل که نمیشد گفت؛ فقط یک حال و احوال ساده. از اینکه میدیدم مثل خودم جسور است، وحشتزده میشدم.
سُهاد
نمیدانستم چقدر میشد روی حرفهایش حساب کرد.
از مُسعد پرسیدم: «اون میتونه الاقصی رو هدف قرار بده؟»
سُهاد
- «این ماهواره هر شش ساعت یک بار، زمین رو دور میزنه. تنها ماهوارۀ اسرائیلیه که دقیقاً روی مدار بیتالمقدس قرار داره. دقت بالا در هدفگیری، شرط لازم برای چنین کاریه که در حال حاضر فقط از عهدۀ KH۵۱۶۵ برمیاد.»
- «از کِی وارد مدار شده؟»
- «یک سال و پنج ماهِ پیش.»
- «چندتا ماهوارۀ جنگی دیگه توی این مدار قرار دارن؟»
مُسعد دستی به سرِ بیمویش کشید و گفت: «به غیر از این، یکی که مال کرۀ جنوبیه.»
سُهاد
آرام آرام از بین مزار شهدا عبور میکردم. آسمان ابری بود و باران نمنم میبارید. اما انگار دستی وسط ابرها را پاره کرده بود تا قرص ماه کامل نمایان شود و فخرفروشی کند. خندیدم و گفت: «دلبری نکن! به چشمم نمیآیی. اینجا رقیب زیاد داری.»
سُهاد
از فرودگاه کرمان تاکسی گرفته بودم و یکراست خودم را به گلزار شهدا رسانده بودم. در تمام آن سالهایی که از ترور حاجقاسم گذشته بود امکان نداشت به ایران بیایم و اول آرامگاه او را زیارت نکنم.
عدهای دور مزارش جمع شده بودند و دعای کمیل میخواندند. جایی دورتر از آنها نشستم و به صدای محزون جوانی که دعا میخواند گوش دادم.
سُهاد
وسط توضیحاتم طاقت نیاوردم و گفتم: «حاجی! چشمات منو هوایی میکنه.»
حاجقاسم این بار نخندید. اخم کرد و انگشتش را به سمت قلبم نشانه رفت.
- «نذار هیچ چشمی هواییت کنه! به هیچ چیز تو این دنیا دل نبند! وقتِ جدا شدن پوستت کنده میشه.»
راست میگفت. این جدا شدنها داشت جانم را بالا میآورد. خندیدم و گفتم: «هر بار که به کسی دلبسته شدم، از دست دادمش. هیچوقت نشد یه دل سیر مال من باشه.»
سُهاد
موقع خداحافظی خم شدم که شانهاش را ببوسم. سرش را به گوشم نزدیک کرد و به فارسی گفت: «پشت سرم نگو مع السلامه؛ دعا کن شهید شم، و اِلا برات دعا میکنم مثل من تنها بشی! رفتنِ همه رو ببینی؛ بمونی و بسوزی...»
بعد خندید و رفت.
سُهاد
کنار مزار نشستم و دستم را روی سنگ سرد و خیس گذاشتم. نزدش میآمدم که آرام بگیرم. اما هیچوقت آرامم نمیکرد؛ آتشم میزد؛ مرا به تلاطم میانداخت؛ طوفان روحم میشد.
سُهاد
جهان بعد از حاجی دگرگون شده بود. انگار که او پایهای برای این گردونه بود و نبودش تعادل جهان را به هم زده بود.
سُهاد
شانههایم از گریه میلرزید. سرم را بلند کردم و به عکس حاجقاسم سلام نظامی دادم. وقت دل بریدن، پوست آدم کنده میشد.
سُهاد
