راحیل یکی از آن پوزخندهای تنفرانگیزش را بر لب آورد و گفت: «من هم یه روز میمیرم؛ مثل تو، مثل بقیه.» و بعد با لحنی فیلسوفمآبانه ادامه داد: «مرگ از ما آغاز نشده و با ما هم به پایان نمیرسه.»
طهورا
«تو مکن تهدیدم از کشتن که من
تشنۀ زارم به خونِ خویشتن
گر بریزد خون من آن دوسترو
پایکوبان جان برافشانم برو
اِقتلونی اِقتلونی یا ثَقات
اِنَّ فی قَتلی حَیاتاً فی حَیات
یا مُنیر الخَد یا روح البَقا
اِجتذِب روحی وجَد لی باللقا
لی حَبیب حُبُّه یَشوی الحَشا
لو یشا یَمشی علی عَینی مَشی.»
melika
و من با فرماندهام عهد کرده بودم تا انتقامش را نگیرم گریه نکنم. با او عهد کرده بودم تا جان در بدن دارم برای آزادی الاقصی بجنگم و هرچه دارم فدا کنم؛ همانطور که او خود عزیزترینهایش را فدا کرده بود
طهورا
آنچه میآید، قصۀ اندوه است
از امروز و دیروز...
دستآویزی برای بیان دردها
فردا را، میدانم
به فرو نشاندن خشم دلها
خواهد آمد...
مجنون الرضا
چهرههای جهانی و رسانهای و فریبندهشان افکاری شوم بود که طی سالها با آن آشنا شده بودم. تمایل و حتی وابستگی بسیاری از ایشان به مافیاهای قدرت و ثروت و سکس، انکارناپذیر و بسیار دهشتناک بود. چهرههای بزکشده و نگاههای شهوتبارشان حالم را به هم میزد. مشتی ستارۀ رو به اضمحلال و اجسادی شبحمانند بودند که میاندیشیدند انسانند.
کاربر ۶۵۴۶۷۴۷