وقتی اومدم دانشگاه، مطمئن بودم که میتونم این همه تلخی رو که همۀ وجودم رو گرفته، کمرنگ کنم، اما نشد، نمیشه. هیچ اتفاقی نیفتاد، فکر میکردم اگه از اون فضا فاصله بگیرم یادم میره، اما باورت میشه که هنوز، بعضی شبها به خاطر یک گوشواره بدلی که بابا با کتک ازم گرفت، گریهام میگیره؟ یا مدادی که از مدرسه جایزه گرفته بودم و زیر پای بابا شکست، اشکم رو در میآره؟
شکیبا