
ketabi💕
۲
او فرار کرده بود. جایش امن بود.
صاف نشست و پاهایش را بغل کرد. اشک دوباره در چشمهایش جمع شد، ولی این بار از خوشحالی بود. لبخند زد، متوجه شد که واقعاً فکر نمیکرد بتواند فرار کند. اما فرار کرده بود.
وامبت بدعنق!
۰
اگه زندگی با عقل جور درمیاومد، خیلی حوصلهسربر میشد.
