بهترین جملات زیبا و معروف از کتاب روباهی به نام پکس؛ جلد دوم | طاقچه
تصویر جلد کتاب روباهی به نام پکس؛ جلد دوم

بریده‌هایی از کتاب روباهی به نام پکس؛ جلد دوم

۴٫۸
(۱۹)
آدم‌های مبتلا به جنگ
المپیان؟:)
امان از خاطرات خائن. همیشه زیر لایه‌های ذهن آدم کمین می‌کنند و آماده‌اند که هروقت حواست نیست با خنجر به قلبت حمله کنند.
المپیان؟:)
امان از خاطرات خائن. همیشه زیر لایه‌های ذهن آدم کمین می‌کنند و آماده‌اند که هروقت حواست نیست با خنجر به قلبت حمله کنند.
ن. عادل
درخت‌ها بیشتر تله‌پاتی شیمیایی دارن.» ساموئل هم آمد و آن‌طرف پیتر نشست. «تله‌پاتی شیمیایی؟» ابروهایش بالا رفت. «جدی می‌گم. مثلاً... توی علفزارهای حاره‌ای، وقتی زرافه‌ها مشغول خوردن یه درخت اقاقیا می‌شن، درخته از زیر زمین پیامی ارسال می‌کنه. این کار رو با یه رشته‌قارچ انجام می‌ده که گاهی طولش یکی دو کیلومتر می‌شه. بعدش همهٔ درخت‌های اقاقیای اون ناحیه یه مادهٔ شیمیایی تلخ وارد برگ‌هاشون می‌کنن تا دیگه زرافه‌ها کاری به کارشون نداشته باشن. یا اگه یه درخت وضعیت ناجوری داشته باشه، با پیامش می‌گه: ‘آهای، من به کمکتون احتیاج دارم.’ بعد بقیهٔ درخت‌ها براش یه‌کمی مادهٔ قندی یا هرچی رو که لازم داره می‌فرستن.»
المپیان؟:)
امان از خاطرات خائن. همیشه زیر لایه‌های ذهن آدم کمین می‌کنند و آماده‌اند که هروقت حواست نیست با خنجر به قلبت حمله کنند.
zohreh
بااین‌حال، دربارهٔ همسفرانش کلی اطلاعات به دست آورده بود. فهمیده بود جید از او و ساموئل سریع‌تر راه می‌رود؛ جید چست‌وچابک از مانع‌ها می‌پرید و طوری زیر لب آواز می‌خواند که انگار همه‌چیز برایش مثل سرگرمی است. البته خیلی وقت‌ها هم می‌ایستاد و پیتر هم فهمیده بود باید مسیر نگاهش را دنبال کند، چون همیشه به چیزهایی نگاه می‌کرد که پیتر دلش نمی‌خواست دیدنشان را از دست بدهد: مرغ انجیرخواری که توی آن جنگل تاریک، پرهایش از روشنی شبیه شعلهٔ آتش بودند؛ تار عنکبوتی که به شبنم آراسته شده بود و قارچ‌های سمی صورتی‌رنگی که انگار از قصه‌های پریان بیرون زده بودند.
المپیان؟:)
دیگر هیچ‌چیز مثل سابق نمی‌شود
وردة الحمراء...
آب بوی زندگی می‌دهد؛ بوی زندگی موجوداتی که لمسشان می‌کند. آب باران بوی آسمان و برگ‌هایی را می‌داد که رویشان باریده بود. رودها بوی خزه و قزل‌آلای نقره‌ای می‌دادند. چشمه‌ها بوی ریشهٔ درختان را با خود می‌آوردند.
وردة الحمراء...
هر بار که شعله‌های آتش به رودخانه می‌رسد، از حرکت می‌ایستد. آب همیشه آتش رو شکست می‌ده، برای همین آتش به قلمروی آب احترام می‌ذاره.
وردة الحمراء...
آدم نمی‌تواند بعضی چیزها را دور بزند و باید با آن‌ها روبه‌رو شود.
وردة الحمراء...
اگه جلوی چشمت نباشم، معنی‌ش این نیست که تنهایی.
zohreh
«و بیشتر از همه، به کسی احترام می‌ذارم که تصمیم می‌گیره چیزی رو بازسازی کنه.»
zohreh
صدای پر از غم و دلتنگی رو فقط آدم‌ها می‌شناسن.
zohreh
کدام‌یک از آخرین بارها سخت‌تر بود؟ آخرین باری که پدرش را دیده بود و خبر نداشت آخرین بار است؟ یا خداحافظی با پکس که می‌دانست دیگر او را نمی‌بیند؟
zohreh
این بخشش وجود پیتر را آرام کرد. احساس می‌کرد تمام سال مشغول جمع کردن سنگ بوده و هر روز سنگ‌های جدیدی روی پشتش می‌گذاشته و حالا ناگهان همهٔ آن سنگ‌ها تبدیل به غبار شده‌اند.
zohreh
همان موقع چیزی را کشف کرد. او در برابر همه‌چیز ایمن بود. بله، همه‌چیز را از دست داده بود؛ مادر و پدر و روباهش. دیگر همهٔ آن‌هایی که روزگاری برایش مهم بودند، از دست رفته بودند. اما حالا که همه‌چیز را از دست داده بود، چیزی هم برای از دست دادن نداشت. در سیزده‌سالگی به جایی رسیده بود که زندگی دیگر نمی‌توانست آسیبی بهش برساند.
zohreh
هرکسی می‌تونه چیزی رو بشکنه. چیزی که براش احترام قائلم قدرت سازندگیه.
zohreh
وقتی مراسم ریاضت را به جا می‌آورد، گاهی احساس می‌کرد توی قلبش هم دارد سخت می‌شود. انگار سنگ‌ریزه‌ای قورت داده و آن سنگ‌ریزه در این ماهیچهٔ تپنده جا خوش کرده بود.
zohreh
توله‌روباه بو کشید. با دیدن حلقه‌های دود، چشم‌هایش را محکم بست. ازش فرار کن. آتش همیشه گرسنه‌ست، حتی وقتی مثل الان در کنترل آدم‌ها باشه.
zohreh
«انگار این محبت سلاح مخفی‌شه. هر بار شوکه می‌شم.» «سلاح مخفی؟» «می‌دونی... وقتی انتظارش رو نداری ازش استفاده می‌کنه. یه حملهٔ غافلگیرانه‌ست. شاید هم من این‌طوری حس می‌کنم. شاید به‌خاطر کودکی‌مه که هیچ‌وقت انتظارش رو ندارم. اما وقتی آسیبی ببینی یا به چیزی احتیاج پیدا کنی، اون یه کار محبت‌آمیز می‌کنه یا یه حرف خوب بهت می‌زنه و همین آدم رو می‌کشه.»
zohreh
توی مدرسهٔ جدید، هر بار که این مسئله را تعریف می‌کرد، آدم‌ها همین شکلی می‌شدند و پیتر از این قیافه متنفر بود: ترکیبی از وحشت و تأسف. قیافه‌هایشان یادآور این بود که اتفاقاتی که برایش افتاده، واقعاً وحشتناک و غمناک بوده‌اند. لازم نبود کسی این را بهش یادآوری کند.
zohreh
توی جنگل یاد گرفته بود که بخش زیادی از زندگی یعنی زنده ماندن و انجام وظایف. اگر تنها زندگی می‌کرد، همین بخش زندگی برایش کافی بود. از سرش هم زیاد بود. همه‌چیز ساده و واضح به نظر می‌رسید. چنان سخت کار می‌کرد که دیگر جانی برایش نمانَد و نتواند توی رختخواب به چیزهایی فکر کند که درونش را زخمی می‌کرد. این زندگی برایش خیلی راحت بود.
zohreh
جید گفته بود آدم نمی‌تواند بعضی چیزها را دور بزند و باید با آن‌ها روبه‌رو شود.
zohreh
تو می‌تونی آدم‌ها رو دوست داشته باشی؟ آره. و این باعث می‌شه بترسی؟ پکس حرف توله‌اش را تأیید کرد. آره، بعد از اینکه از یه نفر خوشت بیاد، دیگه می‌ترسی. مثل روباه‌ها.
zohreh
همسایه‌شان پیرزنی تنها بود. پیتر جای کلید را می‌دانست، چون همیشه برایش هیزم می‌برد. چیز دیگری هم می‌دانست: زن یک انبار خوراکی دارد. یک اتاق فقط برای غذا. همیشه به پیتر می‌گفت: «طوفان، تندباد، طاعون و جنگ، من همه رو به چشم خودم دیده‌ام. آدم عاقل همیشه آماده‌ست.»
zohreh
داستان‌ها می‌توانستند در زمان سفر کنند و این برایش جالب بود.
zohreh

حجم

۱٫۳ مگابایت

سال انتشار

۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها

۲۰۴ صفحه

حجم

۱٫۳ مگابایت

سال انتشار

۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها

۲۰۴ صفحه

قیمت:
۸۱,۰۰۰
تومان