بچهها تا کوچکند پدر و مادرشان را مهمترین آدمهای جهان میدانند. در نوجوانی و جوانی به این نتیجه میرسند که پدرمادرشان به اندازهٔ یک نخود هم عقل ندارند. اما روزی دوباره برمیگردند. وقتی بارها خودشان هم اشتباه میکنند. وقتی بارها کارهایشان غلط از آب درمیآید. وقتی بارها کارهای مضحک میکنند و تحقیر میشوند... آنوقت است که دلشان به رحم میآید و میفهمند که زندگی سخت است. اشتباه نکردن سخت است. کارهای احمقانه نکردن سخت است. آدم خوب بودن و آدم خوب ماندن سخت است...