بعد آسمان تیره و هواپیمای سیاهرنگ را به یاد میآورم: مادر با دستانی باز کنار جاده افتاده بود. از او میخواستیم که بلند شود ولی او بلند نمیشد. سربازها مادرم را درون یک شنل پیچیدند و او را همانجا در میان ماسهها به خاک سپردند. ما فریاد میزدیم و التماس میکردیم: «مامانمونو خاک نکنین. بیدار میشه و ما راهمونو ادامه میدیم.» روی ماسهها سوسکهای بزرگی میخزیدند. نمیتوانستم تصور کنم مادرم چگونه با آنها در زیرِ زمین زندگی خواهد کرد. بعد چطور مادر را پیدا کنیم؟ چطور همدیگر را ببینیم؟ چه کسی برای پدرمان نامه بنویسد؟