میگفتند: «شما همگی خواهید مرد... باید از اینجا بروید... منطقه را تخلیه کنید...»
همهٔ مردم ترسیده بودند. وحشت برشان داشته بود... بعضیها شبانه وسایلشان را در خاک دفن کردند. من لباسهایم را جمع کردم... «تقدیرنامههای سرخ» که بابت کار شرافتمندانه دریافت کرده بودم و تمام پولی را که برای روز مبادا ذخیره کرده بودم برداشتم. چقدر غمانگیز بود! غم سنگینی بر قلبم فشار میآورد! کور شوم اگر دروغ بگویم!