گفت عاشق نبودم که تا حالا صدبار جانم را گرفته بود. گفتم چی؟! گفت غربت آسمان شهر شما. یک وقتهایی آنقدر دلم هوای زمین و آسمان شهر خودم را میکند که فکر میکنم الان است که بیفتم و بمیرم از دلتنگی، درست مثل حالا... در بطری ودکا را باز کرد و هر دو استکان را پر کرد. بعد گفت جنگ هزار چیز با خودش میآورد. عشق و غربت را یکجا به من داد...