گفت عاشق نبودم که تا حالا صدبار جانم را گرفته بود. گفتم چی؟! گفت غربت آسمان شهر شما. یک وقتهایی آنقدر دلم هوای زمین و آسمان شهر خودم را میکند که فکر میکنم الان است که بیفتم و بمیرم از دلتنگی، درست مثل حالا...
n re
گفتم چقدر خوب که خودت هستی و خودت؛ فقط حیف که عاشق شدی و خودت را اسیر کردی. گفت عاشق نبودم که تا حالا صدبار جانم را گرفته بود. گفتم چی؟! گفت غربت آسمان شهر شما. یک وقتهایی آنقدر دلم هوای زمین و آسمان شهر خودم را میکند که فکر میکنم الان است که بیفتم و بمیرم از دلتنگی، درست مثل حالا...
n re
. سرمایش از آن سرماهاست که هزار خاطره از آن طرف برای آدم زنده میکند.
ـ کدام طرف؟
ـ شوروی. بوی سرمایش امروز فرق میکند.
خندیدم و بو کشیدم:
ـ پس سرما هم بو داشته و ما نمیدانستیم!
ـ وقتی بیست سال از جایی که در آن ریشه داشتی، دور بیفتی. خیلی چیزها برایت بودار میشود.
n re
درد من چیست و درد تو چی!
ـ وقتی میگویی درد، یعنی درد! درد درد است، درد دارد.
n re
گفت عاشق نبودم که تا حالا صدبار جانم را گرفته بود. گفتم چی؟! گفت غربت آسمان شهر شما. یک وقتهایی آنقدر دلم هوای زمین و آسمان شهر خودم را میکند که فکر میکنم الان است که بیفتم و بمیرم از دلتنگی، درست مثل حالا... در بطری ودکا را باز کرد و هر دو استکان را پر کرد. بعد گفت جنگ هزار چیز با خودش میآورد. عشق و غربت را یکجا به من داد...
مرضیه
«توی این چند وقت چیزی درست نشده که هیچ، هر روز هم اوضاع دارد خرابتر میشود.
n re