جملات زیبای کتاب هیچ کس این زن را نمی شناسد | طاقچه
تصویر جلد کتاب هیچ کس این زن را نمی شناسد

بریده‌هایی از کتاب هیچ کس این زن را نمی شناسد

نویسنده:ندا رسولی
دسته‌بندی:
امتیاز
۴.۵از ۲ رأی
۴٫۵
(۲)
گفت عاشق نبودم که تا حالا صدبار جانم را گرفته بود. گفتم چی؟! گفت غربت آسمان شهر شما. یک وقت‌هایی آن‌قدر دلم هوای زمین و آسمان شهر خودم را می‌کند که فکر می‌کنم الان است که بیفتم و بمیرم از دلتنگی، درست مثل حالا...
n re
گفتم چقدر خوب که خودت هستی و خودت؛ فقط حیف که عاشق شدی و خودت را اسیر کردی. گفت عاشق نبودم که تا حالا صدبار جانم را گرفته بود. گفتم چی؟! گفت غربت آسمان شهر شما. یک وقت‌هایی آن‌قدر دلم هوای زمین و آسمان شهر خودم را می‌کند که فکر می‌کنم الان است که بیفتم و بمیرم از دلتنگی، درست مثل حالا...
n re
. سرمایش از آن سرماهاست که هزار خاطره از آن طرف برای آدم زنده می‌کند. ـ کدام طرف؟ ـ شوروی. بوی سرمایش امروز فرق می‌کند. خندیدم و بو کشیدم: ـ پس سرما هم بو داشته و ما نمی‌دانستیم! ـ وقتی بیست سال از جایی که در آن ریشه داشتی، دور بیفتی. خیلی چیزها برایت بودار می‌شود.
n re
درد من چیست و درد تو چی! ـ وقتی می‌گویی درد، یعنی درد! درد درد است، درد دارد.
n re
گفت عاشق نبودم که تا حالا صدبار جانم را گرفته بود. گفتم چی؟! گفت غربت آسمان شهر شما. یک وقت‌هایی آن‌قدر دلم هوای زمین و آسمان شهر خودم را می‌کند که فکر می‌کنم الان است که بیفتم و بمیرم از دلتنگی، درست مثل حالا... در بطری ودکا را باز کرد و هر دو استکان را پر کرد. بعد گفت جنگ هزار چیز با خودش می‌آورد. عشق و غربت را یک‌جا به من داد...
مرضیه
«توی این چند وقت چیزی درست نشده که هیچ، هر روز هم اوضاع دارد خراب‌تر می‌شود.
n re

حجم

۱۸۸٫۲ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۷

تعداد صفحه‌ها

۲۵۵ صفحه

حجم

۱۸۸٫۲ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۷

تعداد صفحه‌ها

۲۵۵ صفحه

قیمت:
۵۷,۳۷۵
۲۸,۶۸۷
۵۰%
تومان