
٪۵۰
book worm
۱۸
اگه کسی واقعاً با تو صمیمی باشه، دلخور شدن تو یا دلخور شدن اونها اشکالی نداره، و بهخاطرش عوض نمیشن. این فقط یه بخشی از رابطهست. پیش میآد. باهاش کنار میآی.
abbas5549
۱۲
در هر زندگی زمانی میرسد که دنیا ساکت میشود و تنها چیزی که باقی میماند قلب خودت است. پس بهتر است یاد بگیری صدایش را بشناسی. وگرنه هرگز چیزی را که میگوید درک نمیکنی.
book worm
۱۱
به روراستی بیدغدغۀ او غبطه میخوردم، توانایی آشکار ساختن وجودش در برابر دنیا بهجای اینکه عمیقتر در خودش فروبرود
abbas5549
۸
گرچه کمکم درک میکردم که غریبه بودن همیشه بزرگترین دلیل برای ترسیدن نیست. آدمهایی که تو را بهتر از دیگران میشناسند میتوانند خطرناکتر باشند، چون حرفهایی که میزنند و چیزهایی که فکر میکنند میتواند نهتنها ترسناک، بلکه درست هم باشد.
abbas5549
۷
متوجه شدم طی چند هفتۀ گذشته نهتنها دلم برای اوئن، بلکه برای آن بخش از خودم هم که قادر بود با او روراست باشد تنگ شده
abbas5549
۵
«فوقالعاده بود. آزادی، حتی نوع خیالیاش، همیشه عالی است
book worm
۵
هرچند، راستش سکوت بدتر بود.»
گفتم: «بدتر از جیغ و داد؟!»
سرش را تکان داد و گفت: «خیلی بدتر. یعنی، حداقل با جر و بحث میدونی چه اتفاقی داره میافته یا یه فکرهایی دربارهاش داری. سکوت میتونه هر معنایی داشته باشه. فقط...»
abbas5549
۴
«من میدونم برام چه مفهومی داره. برای تو قراره فرق داشته باشه. ببین، فیلم یه چیز شخصیه. هیچ پیام درست و غلطی وجود نداره. همهاش مفاهیمیست که ازش برداشت میکنی.»
abbas5549
۳
گرچه گرفتن چیزی که کسی را خوشحال میکند بهخودیخود سخت است، وقتی بهنظر میرسد آن چیز تنها دلیل خوشحالی اوست، حتی سختتر هم میشود.
daisy
۳
در هر زندگی زمانی میرسد که دنیا ساکت میشود و تنها چیزی که باقی میماند قلب خودت است. پس بهتر است یاد بگیری صدایش را بشناسی. وگرنه هرگز چیزی را که میگوید درک نمیکنی.
abbas5549
۲
به هم پیوستن مشکلتر از جدا شدن بود، مثل خیلی چیزهای دیگر.
abbas5549
۲
بار دیگر فکر کردم که فقط با یک نگاه، آن هم در حال حرکت، هرگز نمیتوانستی بهدرستی تشخیص بدهی چه میبینی. خوب یا بد، درست یا غلط. همیشه بیشتر از آن بود.
abbas5549
۲
زمان چیزی نبود که بهراحتی بتوانی از هم جدایش کنی؛ هیچ میانه یا آغاز یا پایان مشخصی وجود نداشت. میتوانستم وانمود کنم گذشته را رها کردهام، ولی گذشته مرا رها نمیکرد.
book worm
۲
چه آهنگ بود یا صدای آدم، یا یک داستان، چیزهای زیادی وجود داشت که نمیتوانستی فقط از یک قطعه یا نگاهی گذرا یا بخشی از همسُرایی، بفهمی.
book worm
۲
میتوانستم وانمود کنم گذشته را رها کردهام، ولی گذشته مرا رها نمیکرد.
کاپوچینو
۲
ولی خوب بودن آنطور که بهنظر میرسید آسان نبود، بهخصوص وقتی بقیۀ دنیا میتوانست آنقدر بدجنس باشد.
کاپوچینو
۲
فقط یه آشغال واقعی بدون اجازه به ضبط ماشین کسی دست میزنه. این شوخیبردار نیست.
abbas5549
۱
خوب بودن کمال مطلوب بود، جایی که آدمها صدایشان را بلند نمیکردند یا چنان ساکت نمیشدند که تو را بترسانند. اگر میتوانستی فقط خوب باشی، بعد دیگر مجبور نبودی نگران بگوومگوها شوی
abbas5549
۱
حتماً برایش خیلی ساده هستم که در کمتر از یک هفته آن همه دربارهام فهمیده
abbas5549
۱
شاید تمرینی احمقانه بود، و در زمستان نمیتوانستی گل و گیاه برویانی. ولی چیزی در ایدۀ آن بذرها بود که دوستش داشتم؛ چنان عمیق در دل خاک پنهان میشدند و هنوز فرصتی برای بیرون آمدن داشتند. با اینکه نمیتوانستی زیر خاک را ببینی، ولی مولکولها داشتند به هم میپیوستند، انرژی بهآرامی نیرو وارد میکرد و در همان حال چیزی، تنهای تنها، سخت در تلاش بود تا سبز شود.
abbas5549
۱
کمکم داشتم درک میکردم که چیزی بهعنوان مطلق و محض وجود نداشت، نه در زندگی و نه در انسانها.
book worm
۱
کمکم درک میکردم که غریبه بودن همیشه بزرگترین دلیل برای ترسیدن نیست. آدمهایی که تو را بهتر از دیگران میشناسند میتوانند خطرناکتر باشند، چون حرفهایی که میزنند و چیزهایی که فکر میکنند میتواند نهتنها ترسناک، بلکه درست هم باشد.
کاپوچینو
۱
وقتی شک داری، آن را بیرون نگه دار: دور از صدارس، بیرون از خانه؛ حتی اگر به این معنا باشد که درواقع توی دلت نگهش داری.
کاپوچینو
۱
نسخههای بیشماری از یک خاطره وجود داشت و با این حال هیچکدام درست یا غلط نبود. درعوض، همه قطعات بودند و فقط زمانی میتوانستند تمام داستان را بازگو کنند که کنار هم قرار میگرفتند.
کاپوچینو
۱
در هر حال، وظیفۀ من نبود که همه را نجات بدهم. مخصوصاً که حتی قادر به نجات خودم نبودم.
کاپوچینو
۱
با خودم فکر کردم در پایان کدام سختتر بود. عملِ گفتن، یا کسی که آن را به او میگفتی. یا شاید وقتی بالاخره به زبان میآوردی، داستان تنها چیزی بود که واقعاً اهمیت داشت.
daisy
۱
«وانگهی، واقعیت اینه که موسیقی همیشگیه. میدونی، بهخاطر همین ارتباط غریزی قدرتمندی باهاش داریم. چون یه آهنگ میتونه فوراً تو رو به لحظه یا جایی یا حتی پیش کسی برگردونه. مهم نیست چه چیزی توی تو یا دنیا تغییر کرده، اون یه آهنگ همونی که بود باقی میمونه، درست مثل اون لحظه. که وقتی بهش فکر میکنی، میبینی واقعاً شگفتانگیزه.»
کاپوچینو
۰
غریبه بودن همیشه بزرگترین دلیل برای ترسیدن نیست. آدمهایی که تو را بهتر از دیگران میشناسند میتوانند خطرناکتر باشند، چون حرفهایی که میزنند و چیزهایی که فکر میکنند میتواند نهتنها ترسناک، بلکه درست هم باشد.
کاپوچینو
۰
موسیقی پیونددهندۀ بزرگیه. یه نیروی شگفتانگیز. چیزی که میتونه وجهمشترک میان آدمهایی باشه که تو تمام چیزهای دیگه با هم فرق دارن.
کاپوچینو
۰
بعضیها فکر میکنن موسیقی دوست دارن، ولی اصلاً از جریان خبر ندارن. خودشون رو دست میاندازن. و آدمهایی هم هستن که حس عمیقی به موسیقی دارن، اما به آهنگهای درستی گوش نمیدن. اونها گمراه شدن.