شاید تمرینی احمقانه بود، و در زمستان نمیتوانستی گل و گیاه برویانی. ولی چیزی در ایدۀ آن بذرها بود که دوستش داشتم؛ چنان عمیق در دل خاک پنهان میشدند و هنوز فرصتی برای بیرون آمدن داشتند. با اینکه نمیتوانستی زیر خاک را ببینی، ولی مولکولها داشتند به هم میپیوستند، انرژی بهآرامی نیرو وارد میکرد و در همان حال چیزی، تنهای تنها، سخت در تلاش بود تا سبز شود.