به او که روی کاناپه خوابیده و فارغ از عالم و آدم بود، زل زد. مگر دلش میآمد او را از خواب بیدار کند! این لعنتیِ دوست داشتنی کی وقت کرده بود میان این همه دعوا و کشمکش تا بدین حد او را عاشق خود کند؟ عشقش کی، کجا و چطور این همه قد کشیده بود که نفهمید. میشد دست بیندازد و او را در آغوش بگیرد، اما بیدارش نکند؟ نه، باید بیدارش میکرد تا بفهمد که کجا ایستاده است. به این فهمیدن نیاز داشت. از اوجب واجبات بود.