جملات زیبای کتاب فصل خوشه های طلا | طاقچه
تصویر جلد کتاب فصل خوشه های طلا

بریده‌هایی از کتاب فصل خوشه های طلا

نویسنده:مریم دالایی
دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۲از ۳۱ رأی
۳٫۲
(۳۱)
«ناز کنی، نظر کنی، قهر کنی، ستم کنی، گر که جفا، گر که وفا، از تو حذر نمی‌کنم»
مهدیه بانو
تو امشب اولین قدم رو برای تغییر شروع کردی اما نمی‌دونستی که نباید به قضاوت بقیه بها بدی! تغییر درد داره دختر جان!
محبوبه غلامی
تو برای یه زندگی بی‌هدف و بی‌دغدغه ساخته نشدی که از صبح تا شب لم بدی جلوی تلویزیون فقط فیلم ببینی و چیپس و پفک بخوری و کار مهمی هم انجام ندی، درسته که همه دنبال آرامش و آسایشن اما بیهوده زندگی کردن و بی‌انگیزه قدم برداشتن به هیچکس آرامش و آسایش هدیه نکرده که حالا بخواد برای تو معجزه کنه، ببین آرام! زیبایی زندگی در اینه که ببینی پاهات از قدم‌های سختی که برداشتی تاول زدن اما دلت لبریز شادی و حس پیروزیه!
محبوبه غلامی
«در حاشیهٔ نگاه غمگینت عشق را دیدم که به انتظار گره زدی، از عشق به راحتی عبور نکن حتی اگر یک عمر منتظر ماندی!»
محبوبه غلامی
از این به بعد به جای اخم، آرام درون آینه لبخند بزن و بگو من دوستت دارم هر جور که باشی!
محبوبه غلامی
همیشه هم دم‌دستی‌ترین فرد برای خالی کردن عقده‌هایش بود. شاید مادر بودن همینش سخت بود که سنگ صبور می‌شدی، شانه برای هق‌هق‌های بی‌امان می‌شدی و در آخر هم مورد آماج بی‌مهری قرار می‌گرفتی بدون این‌که کسی زخم‌های دلت را ببیند.
یك رهگذر
وقتی چیزی قسمتت نباشه دو دستی هم بهش بچسبی مثل یه تیکه یخ می‌شه و از توی آغوشت لیز می‌خوره، اون وقت باید یه عمر تشنه بمونی و تب کنی برای خنکای بودنش!
یك رهگذر
روزهایی توی زندگی آدم می‌آد که عین کابوس می‌مونه، یه کابوس عجیب و وحشتناک که از شدت ترس قلبت رو تیکه تیکه می‌کنه، اون وقته که آرزو می‌کنی یه نفر زودتر بیدارت کنه و یه لیوان آب خنک بده دستت و بگه تموم شد! فقط یه کابوس بود اما هر چی جلوتر می‌ری بیشتر به این باور می‌رسی که کابوس نیست، خواب نیست، سنگینی یه زندگی اجباریه که به جرم گناه ناکرده روی دوشت می‌ذارن و محکومت می‌کنن تا آخر عمر این بارو به دوش بکشی!
یك رهگذر
یه روز به ته خط رسیده بودم، کابوس می‌دیدم، از دنیا بریده بودم و دلم می‌خواست از همه فرار کنم، اما یه حسی ته قلبم فریاد می‌زد این‌جا ته دنیا نیست، ته خط نیست، از این دنیای خط خطی دست بکش و زندگی کردن رو توی صفحهٔ سفید روزگاری بی‌گذشته و آینده یاد بگیر و شاد باش که مقصد ناپیداست! گاهی در مسیری قرار می‌گیریم که اصلا انتظارش رو نداشتیم اما وقتی جلوتر می‌ریم می‌بینیم خیلی هم بد نشده چون خیلی درس‌ها بوده که نیاموختیم!
یك رهگذر
من فکر می‌کنم تمام آدمای دنیا درد و بدبختی رو تجربه کردن که حتی تولستوی می‌گه خانواده‌های خوشبخت مثل هم هستند، اما خانواده‌های بدبخت هر کدام تیره روزی‌های خودشان را دارند.
یك رهگذر
درسته که برای پایداری یه رابطه عشق حرف اولو می‌زنه اما یه زن بیشتر از هر چیزی نیاز به امنیت داره تا مطمئن باشه هیچ‌وقت تنها نمی‌مونه، خدا نکنه ترس از فردا توی دل زنی بشینه اون وقته که حتی ممکنه عشق رو پس بزنه و برای همیشه بذاره و بره!
یك رهگذر
حس دگرآزاری زیر پوستش می‌خزید. هرگاه عصبانی می‌شد ناخودآگاه دلش می‌خواست او را اذیت کند. او که بی‌گناه‌تر از همه، هیچ نقشی در آن اتفاق شوم نداشت. او که صبورانه بدخلقی‌ها، جیغ و فریادها، بی‌خوابی‌های شبانه و بیماری‌هایش را تحمل کرده بود، اما همیشه هم دم‌دستی‌ترین فرد برای خالی کردن عقده‌هایش بود. شاید مادر بودن همینش سخت بود که سنگ
paeez
ـ شکسپیر می‌گه هرازگاهی برای آنان که دوستشان داری، نشانه‌ای بفرست تا به یادشان آوری که هنوز برایت عزیزند.
کاربر ۱۴۳۱۴۴۷
«نامه‌تو دادی به من خوندمش یواشکی خوندمش هزار دفعه سوزوندمش یواشکی...»
کاربر ۱۴۳۱۴۴۷
تولستوی می‌گه خانواده‌های خوشبخت مثل هم هستند، اما خانواده‌های بدبخت هر کدام تیره روزی‌های خودشان را دارند.
کاربر ۱۴۳۱۴۴۷
«آنقدر پیله کردند به عشق مسکوت ما، که هر دو پروانه شدیم، تو بال زدی و گم شدی، من مسحور شعلهٔ شمع شدم»
کاربر ۱۴۳۱۴۴۷
«کفتر کاکل به سر های های، این خبر از من ببر های های بگو به یارم که دوسش دارم بگو برگرده...»
کاربر ۱۴۳۱۴۴۷
«بوی جانی سوی جانم می‌رسد بوی یار مهربانم می‌رسد»
کاربر ۱۸۴۶۱۳۵بانو
«بوی جانی سوی جانم می‌رسد بوی یار مهربانم می‌رسد»
کاربر ۱۸۴۶۱۳۵بانو
دوستش داشت، بیشتر از تمام کسانی که در زندگی همراهش بودند. بیشتر از همهٔ آنهایی که می‌شناخت و نفس به نفس کنارشان قد کشیده بود. هنوز هم بعد از چند سال، نگاه جذاب او تارهای دلش را می‌لرزاند و چیزی در وجودش فرو می‌ریخت؛ مثل آواری که یک‌باره از سر گلخانه‌ای تنگ و تاریک برداشته می‌شود و نور آفتاب را با آغوش باز می‌پذیرد.
یك رهگذر
تو بزرگ‌ترین نعمتی هستی که خدا به من داده پس بیشتر مراقب خودت باش
یك رهگذر
عشق انقدر آهسته و بی‌خبر میاد که شاید هیچ‌وقت نتونی به یاد بیاری از چه زمانی درگیرش شدی!
یك رهگذر
عشق بهانه نمی‌خواد چون بی‌بهانه میاد و جای خودش رو پیدا می‌کنه! گاهی هر چی هم سعی کنی حواستو پرت کنی بازم ذهن و فکرت بی‌اراده از دستت در می‌ره و درست می‌ره می‌شینه رو شونهٔ خیال یه آدمی که یه وقت قرار بوده باهاش یه دنیا خاطره بسازی. اون وقت ممکنه چند ساعت، چند روز یا شاید چند هفته اسیر این خیال بشی و نفهمی روز و شب‌هات چطور می‌گذرن.
یك رهگذر
کاش می‌شد مثل اصحاب کهف بریم توی یه غار بخوابیم، وقتی بیدار می‌شدیم می‌دیدم چند سال گذشته و همه چی عوض شده؛ می‌دیدیم آدمایی که می‌شناسیم دیگه نیستن تا آزارمون بدن، دیگه کسی نمی‌شناسمون و دردی نیست که به خاطرش تحقیرمون کنن!
یك رهگذر
یه مرد وقتی عاشق می‌شه تمام وجودش رو می‌ذاره کف دستش و تقدیم معشوقه‌اش می‌کنه، برای همینه که مردهای عاشق وقتی می‌بازن هیچ‌وقت وجودشون آروم نمی‌گیره و عمری سرگردون می‌مونن!
یك رهگذر
زندگی یه فصل نداره، چهار فصله! آدم باید بلد باشه چهار فصلو به وقت خودش زندگی کنه! بهارش دل انگیزه و خوش عطر اما نباید مست عطرش بشی و خودت رو ببازی، توی روزهای سرد و سخت زمستون هم نباید قافیه رو ببازی و بذاری زندگی سوار گرده‌ات بشه، اونی برنده می‌شه که با مهارت روی گردهٔ زندگی بشینه و زیرکانه ازش سواری بگیره و هر فصل رو به تبع تغییر آب و هواش پشت سر بذاره.
یك رهگذر
«برای زیستن دو قلب لازم است، قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوستش بدارند، قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد، قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید، قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم، تا انسان را در کنار خود حس کنم»
یك رهگذر