یسافو گفت: «اسی دیدش و قبل از بیرون اومدن، چندتا از مهرهها رو برداشت و با خودش آورد. واسه همینه که چهارتاست. فقط همینها رو تونست پیدا کنه.» و مهرهها را یکییکی انداخت میان دست آشا و گفت: «قرمز به یاد گلهای سرخ بوتههای ختمی، قهوهای به یاد علفزارهای پوشیده از سوییتگرس، آبی به یاد آبی بیکران دریاچهٔ ویکتوریا و نارنجی به یاد غروب نارنجی اوگاندا.» آخرین مهره را کف دست آشا انداخت.