میبینی آن تکسوار را بر اسب سپیدش که به قلب تاریکی میتازد؟ میبینی؟ گویی که قلبش را به جای پیاله آب در دست گرفته است و به قلب هر چه چاه است میزند... میبینی؟ او را خنجر میزنند و از بوسه شمشیر بر تنش چشمهها جاری میشود. جای زخمْ غنچهها به گل مینشیند. میبینی شرمساریِ همه چاههای آب جهان را در برابرش و رکوع رودخانه را پیشِ پایش؟