جهان آسوده خوابیده است
فروبسته است وحشت در به روی هر تکان هر بانگ
چنان که من به روی خویش
در این خلوت که هر نقشی غمانگیز است
و دیوارش فرو میخواندم در گوش
دمی از عمر اگر باقیست
در آن آسوده باید زیست
جهان آسوده خوابیده است و من در رنج خود بیدار
به روی هر صدا راه گریزش بسته هول شب
و میگوید: «دمی آسوده باید زیست» با من
در و دیوار این خلوت که رنگ دلگشایش نیست