
کتاب هشت کتاب سهراب سپهری به انضمام زندگینامه و کتابنامه
پدیدآورندگان:
نرگس علی مردانیانتشارات:
نشر وزرا٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
sachli
۹۹
من سالها مذهبی ماندم، بیآنکه خدایی داشته باشم.
Pariya
۶۱
به سراغ من اگر میآئید
نرم و آهسته بیائید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهائی من.
سیّد جواد
۵۵
جهان آلودۀ خواب است و من در وهم خود بیدار
"Shfar"
۴۰
و خدایی که در این نزدیکی است
سیّد جواد
۳۲
مرد بقال از من پرسید: چند من خربزه میخواهی؟
من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟
[ مریمالسلطنه ]
۳۲
خوب بود این مردم، دانههای دلشان پیدا بود
🌸📚💖Shamim💖📚🌸
۲۷
و خدایی که در این نزدیکی است
helya.B
۲۴
جهان آسوده خوابیده است
فروبسته است وحشت در به روی هر تکان هر بانگ
چنان که من به روی خویش
در این خلوت که هر نقشی غمانگیز است
و دیوارش فرو میخواندم در گوش
دمی از عمر اگر باقیست
در آن آسوده باید زیست
جهان آسوده خوابیده است و من در رنج خود بیدار
به روی هر صدا راه گریزش بسته هول شب
و میگوید: «دمی آسوده باید زیست» با من
در و دیوار این خلوت که رنگ دلگشایش نیست
سیّد جواد
۱۹
زندگی شستن یک بشقاب است
Donya✨
۱۹
دمی از عمر اگر باقیست
در آن آسوده باید زیست
جهان آسوده خوابیده است و من در رنج خود بیدار
Pariya
۱۰
زندگی خالی نیست
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست
آری
تا شقایق هست، زندگی باید کرد
maedeh aqaei
۱۰
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد. و من سالها مذهبی ماندم، بیآنکه خدایی داشته باشم.»
milad
۱۰
نقشهائی که کشیدم در روز،
شب زِ ره آمد و با قیر اندود
طرحهائی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود.
عاطفه
۱۰
ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجۀ یک بانک چه در زیر درخت
کار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ
کار ما شاید این است
که در «افسون» گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
plato
۹
جای آسودن چو نبود رهروان، رنج سفر به
Pariya
۸
در دل من چیزی است، مثل یک بیشۀ نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بیتابم، که دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه
دورها آوائی است، که مرا میخواند.»
کاربر ۴۱۵۰۸۸۸
۸
زندگی یافتن سکۀ دهشاهی در جوی خیابان است.
زندگی «مجذور» آینه است
زندگی گل به «توان» ابدیت
زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما
زندگی «هندسۀ» ساده و یکسان نفسهاست.
هر کجا هستم، باشم
آسمان مال من است
plato
۷
ای عجیب قشنگ!
با نگاهی پر از لفظ مرطوب
Lion
۷
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن
و بگو ماهیها، حوضشان بیآب است»
کاربر ۴۱۵۰۸۸۸
۶
دیرگاهی است در این غمکدهام
قفل خاموشی بر روی لب است
بانگی از دور مرا میخواند،
لیک پاهایم در قیر شب است.
رخنهای نیست در این تاریکی
در و دیوار به هم چسبیده
خندهای بوده اگر بر لب روز
بر رخ لاغر شب خشکیده.
محمدرضا
۴
دنیا در ما دچار استحاله مداوم است.
من هزارها گرسنه در خاک هند دیدهام. و هیچ وقت از گرسنگی حرف نزدهام. نه، هیچ وقت. ولی هر وقت رفتهام از گلی حرف بزنم دهانم گس شده است. گرسنگی هندی سبک دهانم را عوض کرده است. و من دین خود را ادا کردهام.
.
۴
گرچه میسوزم از این آتش بجان
لیک بر این سوختن دل بستهام.
Donya✨
۴
کار از کار گذشته است و نمیآرد سود
آنچه باید بشود خواهد شد
و آنچه باید بودن خواهد بود.
Maede Kh
۳
یاد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم
یاد من باشد فردا لب سلخ، طرحی از بزها بردارم
طرحی از جاروها، سایههاشان در آب
یاد من باشد، هر چه پروانه که میافتد در آب، زود از آب درآرم
یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بربخورد
یاد من باشد فردا لب جوی، حولهام را هم با چوبه بشویم
یاد من باشد تنها هستم.
ماه بالای سر تنهائی است.
کاربر ۴۱۵۰۸۸۸
۳
چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید
واژهها را باید شست
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید دید
Donya✨
۳
چیزی نمانده بود که از رنج زیستن
وَز این عذاب که ز درون میخوردش تن
یکباره وارهد
Donya✨
۳
چه رؤیاها که پاره نشد!
و چه نزدیکها که دور نرفت!
zizi
۳
در رگهایش، من بودم که میدویدم
S
۲
اسباب عیش نیست به کاشانه جهان
میبرد کاش سیل فنا خانه جهان
خون میخورم، خون دل خویش همچو خم
تا پا نهادهایم به میخانه جهان
مستی درد دارد و در پی خمار غم
نوشیدهایم باده ز پیمانه جهان
غم ماند و عمر رفت، دریغا که هیچ سیل
این نقش را نشست ز ویرانه جهان
جز نقشهای درهم رؤیا چه دیدهام
ما را به خواب میکند افسانه جهان
در زیر آسیای فلک، کاش از فشار
یکباره خرد میشدی این دانه جهان
Pariya
۲
سپهری مبحث زیباییشناسی را از نزدیک میشناسد، قطرهقطره کلماتش بوی، آب و نان و امید و معرفت و آیندهای نیک میدهد، سهراب، در قالب هر جملهای دردی نهفته دارد، و در میان دردها روزنهای باز میگذارد، اگر صحبت از خشمی نگران است یا از قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ حرف میزند، سعی دارد نابرابریهای جوامع انسانی را از دامن طبیعت پاک کند، و چه بسا در کلام موفق هم میشود.
